روز یکشنبه یه انشا نوشته بودم
توش درباره احساساتم به اول سال و حرفایی که دلم میخواست به دوستای نزدیکم بگم رو هم گفتم. برای دبیر ادبیات هم نوشتم. نوشتم که چقدر برام دل انگیز و زیبا بود و امیدوارم که بتونم یه روز دوباره ببینمش. نوشتم که قرار بود سال رو با انزوا شروع کنم و با انزوا تموم کنم. نوشتم که حالا چقدر از شنیدن و شنیده شدن لذت بردم. نوشتم که برام عزیز بودن و هستن. نوشتم تا بفهمن برام مهمن.
نمیدونم ... فقط امیدوارم حداقل چند کلمه از اون انشایی که با دستای عرق کرده و تپش قلب نوشتم تو ذهنشون بمونه.
برنامه دارم برنامه هایی که برای تابستون ریختم رو مثل برنامه های تعطیلات عید بگذرونم.
روی چمنا دراز میکشم و کتاب میخونم
آهنگ گوش میدم و موهامو به باد میسپرم
دیگه از زندگی چی میخوام؟
یکی از عجیب ترین علایق من پنجره تمیزه.
قشنگ روحم جلا داده میشه وقتی میبینمش