بدون شک این تابستون مظلومانه ترین تابستون عمرمه.
پول ندارم ، درس دارم ، روستا نمیریم ، بیرون نمیریم و من میخوام بیمیرم.
شاید تنها نکته مثبتش این باشه که از غروب آفتاب نهایت استفاده رو میبرم. این یکی دیگه مجانیه
یه خواب شیرین دیدم
شیرینی که تا عمق وجودم حسش کردم
امیدوارم اینکه میگن خوابای آدما کاراشون تو زندگی قبلیه واقعیت داشته باشه. درسته خودم از دستش دادم ، ولی من قبلی حالش خوب بوده نه؟
پ.ن: الان بیدار نشدم :/
بچه ها بوسه ها و آغوش ها تو خواب خیلی واقعی ان و من به این موضوع ایمان آوردم.
-دفترچه خاطرات روح سرگردان-
ولی جدی حالم خوبه. همینکه موهام دیگه نمیریزه ، تو این سگ گرما مجبور نیستم برم مدرسه ،بدون عذاب وجدان
اینو یادتونه؟
من هنوزم خوشحالم و موهام سرجاشونن.
پتوس مرمری عزیزم اینروزا بچه داده.
با خواهرش ینی پتوس ساده حسابی رفیقه و بعضی وقتا به همدیگه میپیچن ولی باهم بزرگ میشن و من از این بابت خوشحالم.
براشون آهنگ میزارم و برگاشونو میبوسم.
وقتی نور آفتاب روشون میوفته قربون صدقشون میرم و ازشون عکس میگیرم.
حس مادری رو دارم که بچش داره بزرگ میشه🥲
همه یجوری ناپدید شدن که حس میکنم فقط من موندم پیوی هایی که از آخرین پیاماشون چندین هفته میگذره.
کاش میتونستم تو سریالا زندگی کنم
نه اینکه خودم نقش اصلی باشما. اینکه یه گوشه وایسم و از نزدیک ببینمشون و باهاشون بخندم و گریه کنم و اونام هیچ وقت متوجه حضور من نشن.