کاش میشد همین امشب یه چمدون میبستم و میرفتم.
نمیدونم کجا ... فقط برم.
حقیقتا خوشحالم این تابستونم یه محتوایی داره. وگرنه تا الان از شدت بیکاری و حس اضافه بودن روانی میشدم
مامانم میگه وقتی بچه بودم و بابام میخواست بره ماموریت شب قبلش وقتی من خواب بودم خال هام رو میبوسید.
حقیقتا بابام >>>
خیلی زود به این نتیجه رسیدم که آخرش هیچی جز خانواده نمیمونه و الان لبخندام کنارشون واقعی تر شدن.
وقتی استوری و پستای دوستام که همشون تو تعطیلاتن و خوش میگذرونن رو نگاه میکنم خنده میکنم و به کتابایی که جلوم صف کشیدن نگاه میکنم.
فنتستیک لایف