حقیقتا خوشحالم این تابستونم یه محتوایی داره. وگرنه تا الان از شدت بیکاری و حس اضافه بودن روانی میشدم
مامانم میگه وقتی بچه بودم و بابام میخواست بره ماموریت شب قبلش وقتی من خواب بودم خال هام رو میبوسید.
حقیقتا بابام >>>
خیلی زود به این نتیجه رسیدم که آخرش هیچی جز خانواده نمیمونه و الان لبخندام کنارشون واقعی تر شدن.
وقتی استوری و پستای دوستام که همشون تو تعطیلاتن و خوش میگذرونن رو نگاه میکنم خنده میکنم و به کتابایی که جلوم صف کشیدن نگاه میکنم.
فنتستیک لایف
من برای بار هزارم فهمیدم که فقط آهنگ میتونه صبحا منو سر حال بیاره.
مخصوصا اگه اولین آهنگ salvatore باشه :)
یعنی من آینده الان داره چیکار میکنه؟
دوست دارم بدونم هنوزم به روستای پدر مادرش میره یا نه؟ برای اونجا رفتن ذوق داره؟
نکنه فراموش کرده باشه ...؟
نکنه یادش نباشه چطور قدیما با نور آفتابی که رو صورتش میوفتاد ، با بوی سبزی های مادربزرگش و گربه های کوچه پس کوچه ها لبخند میزد؟