مامانم میگه وقتی بچه بودم و بابام میخواست بره ماموریت شب قبلش وقتی من خواب بودم خال هام رو میبوسید.
حقیقتا بابام >>>
خیلی زود به این نتیجه رسیدم که آخرش هیچی جز خانواده نمیمونه و الان لبخندام کنارشون واقعی تر شدن.
وقتی استوری و پستای دوستام که همشون تو تعطیلاتن و خوش میگذرونن رو نگاه میکنم خنده میکنم و به کتابایی که جلوم صف کشیدن نگاه میکنم.
فنتستیک لایف
من برای بار هزارم فهمیدم که فقط آهنگ میتونه صبحا منو سر حال بیاره.
مخصوصا اگه اولین آهنگ salvatore باشه :)
یعنی من آینده الان داره چیکار میکنه؟
دوست دارم بدونم هنوزم به روستای پدر مادرش میره یا نه؟ برای اونجا رفتن ذوق داره؟
نکنه فراموش کرده باشه ...؟
نکنه یادش نباشه چطور قدیما با نور آفتابی که رو صورتش میوفتاد ، با بوی سبزی های مادربزرگش و گربه های کوچه پس کوچه ها لبخند میزد؟
من آینده عزیز ،
بزرگترین نگرانی من برای تو همینه.
اینکه یادت بره با چیا میخندیدی
اینکه اونقد روزمرگی بهت چیره بشه که یادت بره خودت هم وجود داری
اینکه یادت بره قرص طلایی ماه چطور از خود بی خودت میکرد
اینکه یادت بره بنویسی!
بنویسی و دلتو سبک کنی بجای اینکه نگهشون داری و اونقدر سنگین بشن که دیگه قلبتو حس نکنی.
از اعماق وجودم امیدوارم "زندگی رو زندگی" کنی.
این بزرگترین آرزوی من 16 ساله برای من آینده است.