من برای بار هزارم فهمیدم که فقط آهنگ میتونه صبحا منو سر حال بیاره.
مخصوصا اگه اولین آهنگ salvatore باشه :)
یعنی من آینده الان داره چیکار میکنه؟
دوست دارم بدونم هنوزم به روستای پدر مادرش میره یا نه؟ برای اونجا رفتن ذوق داره؟
نکنه فراموش کرده باشه ...؟
نکنه یادش نباشه چطور قدیما با نور آفتابی که رو صورتش میوفتاد ، با بوی سبزی های مادربزرگش و گربه های کوچه پس کوچه ها لبخند میزد؟
من آینده عزیز ،
بزرگترین نگرانی من برای تو همینه.
اینکه یادت بره با چیا میخندیدی
اینکه اونقد روزمرگی بهت چیره بشه که یادت بره خودت هم وجود داری
اینکه یادت بره قرص طلایی ماه چطور از خود بی خودت میکرد
اینکه یادت بره بنویسی!
بنویسی و دلتو سبک کنی بجای اینکه نگهشون داری و اونقدر سنگین بشن که دیگه قلبتو حس نکنی.
از اعماق وجودم امیدوارم "زندگی رو زندگی" کنی.
این بزرگترین آرزوی من 16 ساله برای من آینده است.
تو این مدت که نبودم یه سفر با اتوبوس داشتم و چون خوابم نمیبرد چنتا متن نوشتم.
23:48
از ورساچه دورم و بخاطر همین اینجا ، پیش تو مینویسم.
تو راهیم. یا دقیق تر بخوان بگم تو اتوبوس. سفر تو شب سرگرم کننده نیست ، اما حداقل از نور بی رحم خوشید و سر و صدا در امانم. اینجا همه میخوابن ، یا بهتر بگم سعی میکنن بخوابن. نمیفهمم این مردم چشونه که نمیتونن از سکوت شب لذت ببرن و شلوغی روزای مسخره شهری رو از یاد ببرن. پسر های جوون سرشون تو گوشیه و خانومایی که بچه دارن احتمالا گردن و دستشون خشک شده. مرد ها هم فارغ از همه چی خوابیدن. گفتم فارغ؟ فکر کنم جنایت بزرگی رو مرتکب شدم. اینروزا هیچکس از هیچ چیز فارغ نیست یا اگرم باشه لحظه ایه. یه مشکل رو حل نکرده بعدی سراغت میاد و درست وقتی چشمات گرم خواب شدن یه فکر و خیال تو میزنه زیر همه چی. به نظرم زندگی اینروزا بیشتر از هرچیزی مثل دومینو شده. همه ما قطعاتی هستیم که پشت سر هم چیده شدیم فکر میکنیم اندک فاصله بینمون همه چیزه. ولی نیست! وقتی هنوز میتونم برای پسری که روی زمین سرد اتوبوس نشسته دل بسوزونم یعنی هنوز زندم و با وجود فاصله ها بازم تکون خوردم و چیزی رو حس کردم. وقتی میتونم یه این فکر کنم که بخاطر مامان و بابا باید دووم بیارم و کاره ای بشم ینی هنوز زندم. وقتی میتونن حس کنم که برادرم بهم نیاز داره ینی هنوز زندم.
حالا که فکر میکنم خیلی چیزا برام غیر قابل درکن. روابط ، خانواده ، وطن ، دوستی و هزار تا چیز دیگه که از شدت تکرار برامون عادی شدن. وقتی افسردگی و اشک دوستام رو بخاطر رابطشون میبینم دلم میخواد عمیقا قهقهه بزنم و بگم دنیا هنوز خودشو نشون نداره و شما از همین الان جا زدید؟ ولی خب میترسم سرم بیاد. چطور میشه شب ها رو روز ها رو با چند نفر گذروند که اگه نباشن کل زندگیت به هم میریزه؟ چطور میشه بخاطر اونا زندگی کرد؟ چطور میشه بخاطر اونا دلیلی برای زنده بودن پیدا کرد؟
حالم با هر آهنگی که میرسه تغییر میکنه. دلم برای من آینده میلرزه. کسی هم پیدا میشه که بخواد براش بمونم؟ کسی هست بهم بگه هی دختر ، آروم باش ، من کنارتم؟ کسی هست چیزی که من به آدمای اطرافم میدم رو بهم بده؟ کسی هست نور شب تاب دلم رو دنبال کنه و وجب به وجبشو بگرده و ردی از خودش بزاره ...؟ حرفای انگیزشی مزخرف تو سرم بالا پایین میپرن. شاید بتونم ظاهرم رو استوار و خونسرد نگه دارم ولی دلمو نه. دوست دارم ببوسم و بوسیده بشم. این حرف رو به یه نفر دیگه ام گفتم نه؟ یه روز تاوانش رو پس میدم. برای موندنایی که نموندم و حرفایی که زدم و حقیقت نداشتن. تحمل اون حجم از احساسات که تو نوت گوشیش جا گرفته بود زیادی بود و من قراره یه روز همینقدر نابود شم.
آره خب علاوه بر اینکه با دفترم حرف میزنم با نوت گوشیمم حرف میزنم ...
لبخند تا بناگوش.
05:16
یه دختر بچه تو اتوبوسه. چتری هاش بلند شدن و موهاش یکم پایین تر از کتفشه. شکل صورتش ترک بودنش رو داد میزنه. تو زمانی از روز که هیچکس حوصله هیچ بنی بشری رو نداره اون مدام موهاش رو شونه میکنه و بی پروا میخنده. داشتم با خودم فکر میکردم که تا کی لبخنداش انقدر واقعی و خالصن؟ تا کی میتونه فراموش کنه کجاست و با کیاست ، و تا میتونه با لبخند به آقایی که کمک میکرد بطری آب رو برداره نگاه کنه؟ همیشه تصور آینده های تلخ برای بچه ها غم انگیز ترین چیزیه که میتونم تجربش کنم. چی میشد اگه فقط جسممون بزرگ میشد؟ حتی تصورشم قشنگه ...
06:38
شاید این سرگرم کننده ترین اتوبوسیه که سوار شدم. یه پسر نوجوون از نیم رخ خیلی شبیه تیموتی شالامیه. یه آقایی که انگار از استودیو بعد از ضبط جدیدترین آلبوم رپش اومده بیرون. متاسفانه خانوم جذابی تو اتوبوس نیست وگرنه از چشمم دور نمیموند.
منظره ابر های صورتی و نارنجی و ترکیبشون با زمین های سبز و زرد رو با هیچ کلمه ای نمیتونم توصیف کنم و حالام تصمیم گرفتم این منظره رو با آهنگای برونو زیبا ترش کنم. این بشر سراسر آرامشه. تصور حیاط خونه مامانبزرگ اینا تو این هوا میتونه تا آخر عمر منو مجاب کنه تا هر روز 4 صبح بیدار شم و طلوع خورشید رو تماشا کنم.
باید یه تیشرت بردارم و روش بزرگ بنویسم "بخدا من تو زمستون آدم بهتریم" و برم بیرون و به عالم و آدم نشون بدم.
حقیقتا چشمام داره میزنه بیرون ، گردنم درد گرفته ، کمرم خشک شده و اگه من نتونم تاوان همه اینا رو پس بگیرم یا میخوابم یا میشینم گریه میکنم.
ها پس فک کردین چیکار میتونم بکنم؟
-دفترچه خاطرات روح سرگردان-
اینکه با گل جدیدم حرف میزنم و براش اهنگ میزارم عادیه دیگه؟
گفته بودم که بچه داده^^؟