eitaa logo
-دفترچه خاطرات روح سرگردان-
13 دنبال‌کننده
146 عکس
6 ویدیو
1 فایل
"صرفا جهت عمومی کردن تراوشات ذهنی من برای من آینده" حرفی سخنی بود اگه بود ... https://harfeto.timefriend.net/17400541775011
مشاهده در ایتا
دانلود
آره خب علاوه بر اینکه با دفترم حرف میزنم با نوت گوشیمم حرف میزنم ... لبخند تا بناگوش.
05:16 یه دختر بچه تو اتوبوسه. چتری هاش بلند شدن و موهاش یکم پایین تر از کتفشه. شکل صورتش ترک بودنش رو داد میزنه. تو زمانی از روز که هیچکس حوصله هیچ بنی بشری رو نداره اون مدام موهاش رو شونه میکنه و بی پروا میخنده. داشتم با خودم فکر میکردم که تا کی لبخنداش انقدر واقعی و خالصن؟ تا کی میتونه فراموش کنه کجاست و با کیاست ، و تا میتونه با لبخند به آقایی که کمک میکرد بطری آب رو برداره نگاه کنه؟ همیشه تصور آینده های تلخ برای بچه ها غم انگیز ترین چیزیه که میتونم تجربش کنم. چی میشد اگه فقط جسممون بزرگ میشد؟ حتی تصورشم قشنگه ... 06:38 شاید این سرگرم کننده ترین اتوبوسیه که سوار شدم. یه پسر نوجوون از نیم رخ خیلی شبیه تیموتی شالامیه. یه آقایی که انگار از استودیو بعد از ضبط جدیدترین آلبوم رپش اومده بیرون. متاسفانه خانوم جذابی تو اتوبوس نیست وگرنه از چشمم دور نمیموند. منظره ابر های صورتی و نارنجی و ترکیبشون با زمین های سبز و زرد رو با هیچ کلمه ای نمیتونم توصیف کنم و حالام تصمیم گرفتم این منظره رو با آهنگای برونو زیبا ترش کنم. این بشر سراسر آرامشه. تصور حیاط خونه مامانبزرگ اینا تو این هوا میتونه تا آخر عمر منو مجاب کنه تا هر روز 4 صبح بیدار شم و طلوع خورشید رو تماشا کنم.
باید یه تیشرت بردارم و روش بزرگ بنویسم "بخدا من تو زمستون آدم بهتریم" و برم بیرون و به عالم و آدم نشون بدم.
حقیقتا چشمام داره میزنه بیرون ، گردنم درد گرفته ، کمرم خشک شده و اگه من نتونم تاوان همه اینا رو پس بگیرم یا میخوابم یا میشینم گریه میکنم. ها پس فک کردین چیکار میتونم بکنم؟
میشه دعا کنید فردا اتفاقی که به صلاحه بیوفته؟🥲💜
دلم میخواد بخوابم ، ولی مگه این مغز وامونده میزاره؟
بهم بگید که شمام جلوی آیینه دسشویی نقش بازی میکنید :)))
داشتم به روزی فکر میکردم که یکی از پدربزرگ یا مادربزرگام خدایی نکرده از دنیا برن. و در کمال تعجب تنها چیزی که حس کردم نگرانی بابت حال پدر مادرم بود. نه اینکه قراره دلم براشون تنگ بشه ، ارث و میراثشون یا هر چیز دیگه. فقط داشتم فکر میکردم که چه حالی میشن وقتی این خبر به گوششون میرسه و اشکایی که میریزم بخاطر حال اوناست ، نه پدر یا مادرشون ...
این خون سرد بودنم قراره منو تبدیل به یکی از منفور ترین آدمای فامیل بکنه.
منو بکشید ولی باعث نشید حس کنم اضافی ام.
همیشه عاشق اون شخصیتای داستانا بودم که یه مدت کوتاهی حضور داشتن ولی تاثیرشون طولانی مدت تو ذهن و قلب آدما بود. تلاش کردم همچین شخصیتی برام اطرافیانم باشم. ولی خب ، درد داره. خیلی درد داره. سرگردان بودن اذیت کننده است. دردناکه. اینکه نمیدونی واقعا قراره تو ذهنشون بمونی یا اینکه صدتو میزاری ، روحت رو نشون میدی و با وسواس کلمات رو انتخاب میکنی و آخرش مثل یه نسیم پاییزی فراموش میشی خیلی دردناکه.