داشتم به روزی فکر میکردم که یکی از پدربزرگ یا مادربزرگام خدایی نکرده از دنیا برن. و در کمال تعجب تنها چیزی که حس کردم نگرانی بابت حال پدر مادرم بود. نه اینکه قراره دلم براشون تنگ بشه ، ارث و میراثشون یا هر چیز دیگه. فقط داشتم فکر میکردم که چه حالی میشن وقتی این خبر به گوششون میرسه و اشکایی که میریزم بخاطر حال اوناست ، نه پدر یا مادرشون ...
این خون سرد بودنم قراره منو تبدیل به یکی از منفور ترین آدمای فامیل بکنه.
همیشه عاشق اون شخصیتای داستانا بودم که یه مدت کوتاهی حضور داشتن ولی تاثیرشون طولانی مدت تو ذهن و قلب آدما بود.
تلاش کردم همچین شخصیتی برام اطرافیانم باشم. ولی خب ، درد داره. خیلی درد داره.
سرگردان بودن اذیت کننده است. دردناکه. اینکه نمیدونی واقعا قراره تو ذهنشون بمونی یا اینکه صدتو میزاری ، روحت رو نشون میدی و با وسواس کلمات رو انتخاب میکنی و آخرش مثل یه نسیم پاییزی فراموش میشی خیلی دردناکه.
امروز کشف کردم که ناسازگاری که خیلیاباهم دارن بیشتر بخاطر اینه که میخوان درک بشن ،ولی خودشون تلاشی برای درک طرف مقابل نمیکنن.
تصور اینکه شهریوررو خونه مادربزرگم باشم + انگور باعث میشه زنده بمونم.