یچیزی که تازگیا راجع به خودم فهمیدم اینه که انگار بعضی وقتا خیلی یهو و بدون اینکه حتی بفهمم میرم تو خودم و بیرون کشیدنم ازش خیلی سخته.
معمولا تو اینجور مواقع جمله "چرا تو فکری" رو میشنوم و توضیح اینکه واقعا به هیچ چیز فکر نمیکنم غیرممکنه.
ینی نمیشه؟ ینی وقتایی نیست که ذهنتون خالی خالیه و هیچی توش پر نمیزنه؟
یه روباه خوشگلی هست که سلیقه موسیقیمو از خودم بهتر میدونه.
از این بابت بی نهایت خوشحالم 3>
صدای گرفته منو میشنوید از مراسم ختم یکی از عزیزترینام که تصورش کرده بودم و تا چند دیقه پیش داشتم با تمام وجود ولی بی صدا گریه میکردم.
-دفترچه خاطرات روح سرگردان-
خیلی عجیبه که جدیدا هر طور رابطه انسانی رو وقت تلف کردن تلقی میکنم
اینو یادتونه؟
و خب باید بگم روزای من وقتی از مدرسه برمیگردم تازه شروع میشه.
زندگی که بخاطر ناصرالدین شاه و کوفت و زهرمارش باید 6 بیدار شم رو باید انداخت جلو سگ.
نه دلم میاد اینجارو پاک کنم ، نه دلم میاد ادامه بدم.
موهام دوباره شروع کردن به ریختن. هرجا میرم میبینمشون. چشمام از درد تکون نمیخورن و سرم هر ازگاهی با یه چکش آهنی کوبیده میشه.
حس خوبی به ظاهرم ندارم و واقعا نمیدونم چی شد که اینجوری شد.
از وایب بدی که حرفام میده اصلا خوشم نمیاد ولی خب میدونین چیه؟
هیچکس همیشه خوشحال نیست. هیچکسم همیشه ناراحت نیست.
همین منی که چشمام درد وحشتناکی دارن یروز باهاشون زیباترین منظره ها رو دیدم. همین سر دردناک هم قشنگ ترین داستانا و متنا و تجسم کرده.
منم میخوام ادامه بدم. منم میخوام کم نیارم و فعلا نیاوردم. امیدوارم از این به بعد هم همینطور باشه.
چطور میتونم یه مشت خاطره و احساساتی که پشت حرفای اینجا گذاشتم رو ول کنم آخه
زندگی سخت شده دفترچه خاطرات عزیزم
بقول یه نفر ، از یه سنی به بعد وقتی نداری بزاری برای گریه کردن. باید در حین گریه ظرف بشوری ، رانندگی کنی و کارای عقب مونده رو انجام بدی. دارم به اون سن میرسم انگار.