چطور میتونم یه مشت خاطره و احساساتی که پشت حرفای اینجا گذاشتم رو ول کنم آخه
زندگی سخت شده دفترچه خاطرات عزیزم
بقول یه نفر ، از یه سنی به بعد وقتی نداری بزاری برای گریه کردن. باید در حین گریه ظرف بشوری ، رانندگی کنی و کارای عقب مونده رو انجام بدی. دارم به اون سن میرسم انگار.
بوی تعفن همه جارا برداشته ، دفترچه خاطرات عزیزم.
لبخند های مضحک ، جملات فسلفی که از گوشه کتاب ها برداشته اند ، آغوش هایی که به قصد خنجر به عمل آمده اند و هزار هزار زباله این چنینی که دنیایمان با آن دست و پنجه نرم میکند.
میگفتند شنیدن کی بود مانند دیدن ، ولی این روزا دیدنی هارا هم نمیتوان باور کرد.
حال تو بگو ، لبخند عکس هایت را باور کنم یا بوی روح گندیده ات را؟
و باز مثل همیشه ، از تمام زشتی های عالم به خواب و رویا پناه میبریم✨
یاد یچیزی افتادم
یه مدتی بود زندگیم به یکنواخت ترین حالت ممکن میگذشت ،نه میتونستم کاری کنم و نه میتونستم کاری نکنم و رسما تو برزخ بودم.
صرفا بخاطر اینکه یخوره هیجان داشته باشم ، صرفا بخاطر اینکه نمودار زندگیم یخورده انحنا داشته باشه ، رفتم به دیدن یکی از عزیزترینام تو زندگی که تو حال اسفناکی بود.
فراموش کردن چهرش سخته و پشیمونی اینکه چرا نذاشتم تو تصوراتم همونقدر شیرین و مقتدر بمونه سخت تر...
آدما خیلی از تصمیمات فاجعه بار زندگیشون رو ام دقیقا زمانی که حوصلشون سر رفته بود ، یا دلشون هیجان میخواست میگیرن.
الان دوباره تو اون موج صاف بی انتها گیر افتادم. موجی که شاید یه زمانی تو آینده آرزوش رو داشته باشم.