الان دوباره تو اون موج صاف بی انتها گیر افتادم. موجی که شاید یه زمانی تو آینده آرزوش رو داشته باشم.
ولی خب کی به کیه؟
آدما همیشه نسبت به گذشته خودشون خیلی بی رحمانه رفتار میکنن. یادمون میره اون من قبلی خیلی چیزای من الان رو نمیدونه.
مجبور کردن یه نفر به خوندن عربی دبیرستانای ایران میتونه به عنوان روش جدید شکنجه به رسمیت شناخته بشه
میدونید چیه؟ من یکنواخت ترین نوجوونی رو داشتم.
بدون بیرون رفتنی ، بدون پیچوندنی ، بدون اولین هایی ، بدون پنهان کاری ، بدون نمرات بد و ... .
ولی فرقم با بقیه دوستام اینه که اونا از این کارا آسیب دیدن ، و من از اینکه هیچکدومو انجام ندارم.
دیگه حسی بهشون ندارم ، مثل کسی که همه چیو تجربه کرده و دیگه سیر شده. من از تجربه نکردن سیر شدم.
ملت با وجود اینستاگرام چطور میتونن خوشحال بمونن؟
حتی لحظه ای موندن توش هم حس خفگی بهم دست میده.
روزا میگذرن و میگذرن بدون اینکه هدفی داشته باشن.
شبها جوری به خواب میریم که انگار توی قبر خوابیدیم و صبح جوری بیدار میشیم که انگار از برزخ بیرون کشیدن مارو.
•اگر پایان بگیرد زندگی با بوسههای مرگ
چه چیزی بهتر از آغوش واکردن برای مرگ
•چه زندان غمانگیزی که زندانبان خود باشی
بیاید از در و دیوار دنیایت صدای مرگ
•خداوندا مرا راحت کن از تبعیدگاه تن
چرا یک جای خالی نیست در مهمانسرای مرگ
•به هرجایی که میرفتم میان خلق میدیدم
نگاهی تازه از لبخندها و هایهای مرگ
•دل من! عشق هم دیگر مرا از خود نمیداند
ندارم آرزویی در جهان غیر از هوای مرگ
- محمدحسن جمشیدی