ملت با وجود اینستاگرام چطور میتونن خوشحال بمونن؟
حتی لحظه ای موندن توش هم حس خفگی بهم دست میده.
روزا میگذرن و میگذرن بدون اینکه هدفی داشته باشن.
شبها جوری به خواب میریم که انگار توی قبر خوابیدیم و صبح جوری بیدار میشیم که انگار از برزخ بیرون کشیدن مارو.
•اگر پایان بگیرد زندگی با بوسههای مرگ
چه چیزی بهتر از آغوش واکردن برای مرگ
•چه زندان غمانگیزی که زندانبان خود باشی
بیاید از در و دیوار دنیایت صدای مرگ
•خداوندا مرا راحت کن از تبعیدگاه تن
چرا یک جای خالی نیست در مهمانسرای مرگ
•به هرجایی که میرفتم میان خلق میدیدم
نگاهی تازه از لبخندها و هایهای مرگ
•دل من! عشق هم دیگر مرا از خود نمیداند
ندارم آرزویی در جهان غیر از هوای مرگ
- محمدحسن جمشیدی
اون لحظه هایی که حس میکنی خدا شنید ، دست به کار شد ،تورو بوسید و بغلت کرد>>>
یه روز همینجا گفتم ترجیح میدم از شدت یه حقیقت بد سکته کنم تا اینکه تو یه رویای شیرین زندگی کنم و میخوام بگم که ... شکر خوردم.
من رویا عسلی رو ترجیح میدم به حقیقت زهر ماری.
این از طرف من 16 سالیه که با اولین حقایق سخت زندگی روبه رو شده و کم مونده که همه چیو ببوسه بزاره کنار.
کاش میشد وقتی آدما از یه ورژن خوب خودشون به یه ورژن بد تبدیل میشن ، میتونستن اون ورژن خوب رو برای یه مدت فراموش کنن.
یاداوری اینکه میتونستی بهتر از این باشی و حالا ازش دور شدی و رسیدن بهش سخته آزار دهنده اس.