شب اینجوریه که انگار بهت میگه
ممنون از اینکه کل روز قوی بودی
حالا وقتشه نقاب قوی بودنتو برداری
و با خستگیات بخوابی ..
آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتابشو میخوند...
اونقدر از کتاب می ترسید که رنگش سبز کبود شده بود.
نفس عمیق و لرزونی کشید.
کتاب رو گذاشت رو میز کنارش، پتو رو تا سرش بالا کشید و همونطور که از ترس می لرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد: نه آدما واقعیت ندارن.