تو با اومدنت قسمتی از روحم رو بهم برگردوندی که خودم خبر نداشتم اون رو گم کردم.
✯
این روزا مد شده که میگن : نجات دهنده در آینه است.
اما داستایوفسکی یکبار گفته : در آغوشم بگیر و نجاتم بده ، قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.
کلمات را گم میکنم
قلم از دستم می افتد
ورق روبرویم خیس شده
و از همه مهم تر دریچه قلبم بسته شده
مغزم کار نمیکند
و زبانم بند آمده
این ها اتفاقی نیست
هرکس بخواهد راجب تو بنویسد اینگونه منگ میشود و حیران
✯
تنها بودن در رنجها را میتوانستم تحمل کنم؛ اما من در علایقم نیز تنها بودم. با شگفتی در جزئیات چیزی غرق میشدم؛ اما زمانی که سر بر میآوردم تا درباره آن با کسی حرف بزنم، چیزی جز جهانی خالی و ساکت پیش رویم نبود.