این روزا مد شده که میگن : نجات دهنده در آینه است.
اما داستایوفسکی یکبار گفته : در آغوشم بگیر و نجاتم بده ، قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.
کلمات را گم میکنم
قلم از دستم می افتد
ورق روبرویم خیس شده
و از همه مهم تر دریچه قلبم بسته شده
مغزم کار نمیکند
و زبانم بند آمده
این ها اتفاقی نیست
هرکس بخواهد راجب تو بنویسد اینگونه منگ میشود و حیران
✯
تنها بودن در رنجها را میتوانستم تحمل کنم؛ اما من در علایقم نیز تنها بودم. با شگفتی در جزئیات چیزی غرق میشدم؛ اما زمانی که سر بر میآوردم تا درباره آن با کسی حرف بزنم، چیزی جز جهانی خالی و ساکت پیش رویم نبود.
من همین الان اگه بخوام میتونم از یه راهی بهت پیام بدم
یه جوری بهت زنگ بزنم
میتونم ببینمت
ولی وقتی میبینم تو هم میتونی این کارارو بکنی و نمیکنی دیگه منم نمیتونم
نه بحث غرور نیست
ولی وقتی میبینم هزار بار من به خاطر تو از خودگذشتگی کردم و تو نه
دیگه نمیتونم دوباره انجامش بدم
باید بفهمم منم ذره ای برای تو مهمم یا نه، ها؟
✯
حالا دیگر زندگی به آدامسی جویده شده میماند؛ مزهاش رفته، فقط کش میآید و کش میآید و کش میآید.
بهم گفت: دلم میخواد جوری بغلت کنم که تو بغلم تجزیه بشی
و الان تو نیستی و من دارم ذره ذره تو خودم تجزیه میشم
✯
بعد ها دربارهی من خواهند گفت:
و کسی بود که به احمقانه ترین شکل ممکن
لذت بردن از وجود هر چیزی را
فدای ترس از دست دادن آن می کرد.»