همه چیز ناگهان آزارش میداد و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه میشد.
نه کار خاصی میکنیم
نه جای خاصی میریم
نه بهمون خوش میگذره
نه اونقدر همه چی بده که ول کنیم بریم
نه من تو رو میبینم
نه پیشم هستی
نه خبری ازت دارم
هیچی سر جاش نیست
هیچی درست نیست
اصلا هیچی نیست
فقط نمیدونم چرا داریم له میشیم این وسط
✯