بیا و بغلم کن
بیا و پیشم بمون
بیا باهام حرف بزن
بیا و عکساتو برام بفرست
بیا و بهم بگو که هنوز دوسم داری
بیا اتفاقات روزت رو برام تعریف کن
بیا، تو فقط بیا
بیا که دیگه نمیتونم
✯
«دوستت داشتم، با وجود اینکه تو را به آغوش نکشیدم و تو را همیشه نمیبینم!
دوستت داشتم، چون برایت نوشتم و برایت خواندم و بخاطرت خندیدم و بخاطر تو تغییر کردم!
تو را دوست داشتم، در حالی که دور بودی ولی نزدیکترین به قلبم...
شب اینجوریه که انگار بهت میگه
ممنون از اینکه کل روز قوی بودی
حالا وقتشه نقاب قوی بودنتو برداری
و با خستگیات بخوابی ..
آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتابشو میخوند...
اونقدر از کتاب می ترسید که رنگش سبز کبود شده بود.
نفس عمیق و لرزونی کشید.
کتاب رو گذاشت رو میز کنارش، پتو رو تا سرش بالا کشید و همونطور که از ترس می لرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد: نه آدما واقعیت ندارن.