پشت ِ رُل ساعت حدوداً پنج،شاید پنج و نیم
داشتم یڪ عصر برمیگشتم از عبدالعظیم
از همان بنبست ِ باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم، آرام گفتی: مستقیم !
زُل زدی در آیِنه اما مرا نشناختی
این من که روزگارم کرده با پیری گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت ِ بد برنامه موضوعش تغزُل بود و عشق
گفت مجری بعد "بسم الله الرحمن الرحیم"
یڪ غزل میخوانم از یک شاعر ِخوب وجوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم
- سعی من در سر به زیری بیگمان بیفایدست
تا تو بوی زلفھا را میفرستی با نسیم-
شیشه را پایین کشیدی، رُند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم میآید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
با تشکر از شما راننده خوب و فھیم
گفتم آخر شعر ِ تلخی بود، با یڪ پوزخند
گفتی اصلا شعر میفھمید؟ گفتم: بگذریم
با توجه به نمره امتحان امروزم فهمیدم کارنامم باید پیش خدا ۲۰ باشه این دنیا مهم نیست🚶🏿♂️
هنگامۍ کہ درِ شادۍ بہ روۍ انسان بستہ
مۍشود بلافاصلہ درِ دیگرۍ باز مۍشود
اما ما آنقدر بہ در بستہ خیره مۍشویم کہ
در باز شده را نمۍبینیم .!
هلنکلر