- از مشرقِ نگاھ ِتو خورشید مۍدمد . . .
صبحی ڪه با تو شود آغاز،
دیدنۍ است 🌝🦋
فاصله زخم شده بر دلم از بی خبری
به کجا میرسد این کوچه های دربدری
یا که باید نفست در دل خود حبس کنم
یا که در خواب من آیی و مرا هم ببری . . 💔🚶🏿♂
- 🫂 -
-
و درمیان هیاهوی ِفریادِ بیپناهی ِقلبم، اندکی تنِ لرزانم را در آغوش بگیر منِ باران زده را هیچ مگو ! چمدانم آماده است و غزل خداحافظی را خواندهام، گرمی ِآغوشت در چمدان جا نمیشود، در این لحظات پایانی چُنان سخت دستانت را قفل دستانم کن که ذره ذرهی بودنت را برای ابدیت در حافظهی قلبم ذخیره کنم . ^^