یه سلول دارم ب اسم اتاق
و هم سلولیام که گوشی و تخت و کتابامه . . .
یه بند ب اسم خونه و هم بندی هام که خانوادمن
یه تیمارستان ب اسم مدرسه و روانیایی به اسم دوستام
یه انفرادی ب اسم وجود و متهمی ب اسم من ،
یه دادگاه ب اسم جامعه و شاهدایی ب اسم مردم
و این وسط ، قاضی ک هیچ وقت دیده نشد . . .
مترسک را دار زدند به جرم دوستی با پرنده که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد !راست میگفت سهراب ، اینجا قحطی اعتماد است . . .