عـطرنـعـنــٰــاع
یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 .
هرگز نزاشتی کسی خودش رو از پرتگاه پایین بندازه.
خوشحالم که اونروز اینجمله رو گفتم و باعث شدم همچین چیزایی رو دریافت کنم)
این اهنگ رو، بارها و بارها حین تاب خوردن گوش میدادم. ترکیب هوای تمیز، نسیمی که موهات رو برقصونه، تاب خوردن تو طبیعت با این آهنگ واقعا پرستیدنی بود.
میدونی، من اینروزها همش درحال فکر کردن به اینم که اگه الان اینجا بودی چی میگفتی؟ چیکار میکردی؟ چطوری میخندیدی؟ چطوری اخم میکردی؟ بازم باهم بحث میکردیم؟ دوباره مثل قبلا هی ازت بابت تیپم نظر میخواستم و تو میگفتی هرجوری که بپوشی بازم خوشگلی، با این جمله دست به سرم میکردی تا هی ازت نظر دقیق نخوام. یادته؟
یادت میاد وقتایی رو که تو خونه حکومت نظامی بود و همهی تنقلات مطلقا ممنوع شده بود ولی من همیشه یواشکی بهت زنگ میزدم و باهم هماهنگ میکردیم و قوانین رو دور میزدیم؟ یادته بابا؟
این چند وقت مجبور به انجام کارهایی شدم که هیچوقت حتی فکر اینکه همچین چیزایی وجود داشته باشن رو هم نمیکردم. چون تو همیشه بدون اینکه بهم بگی اوکی میکردی کارها رو.