خیلی درد داره بابا. حتی تعریف کردنش هم داره باعث میشه دستهام بلرزه. خیلی درد داره که از دست دادمت.
اونروز برای یهکار اداری مجبور شدم از عمو کمک بگیرم. بعد از اینکه عمو کارم رو راه انداخت ساعتها نشستم اشک ریختم. اونقدر گریه کردم که تهش با قرص سردردم رو خفه کردم. اشک ریختم چون تنها کسی که ازش کمک میخواستم تو بودی نه هیچ فرد دیگهای.
عـطرنـعـنــٰــاع
اونروز برای یهکار اداری مجبور شدم از عمو کمک بگیرم. بعد از اینکه عمو کارم رو راه انداخت ساعتها نش
بابا راستی دقت کردی؟ اینروزا همش سردرد میگیرم. قبلا هم همینطوری بود ولی تحمل میکردم و خودم رو وابسته به قرص نمیکردم. اما الان؟ الان دیگه جونی برای تحمل ندارم. انقدر سردردهام زیاد و اذیتکننده شده که به محض شروع شدنشون پناه میبرم به قرصهام.
قلبم درد میکنه بابا.
تمام روز عادی رفتار میکنم. میخندم. بهظاهر تلاش میکنم. حتی جدیدا به پروژه هم سر زدم.
ولی قلبم درد میکنه. قلبم توانش رو نداره. نمیتونه. کاش زودتر برسه ته خط، شاید اینجوری تونستم ببینمت.
خستهم. خسته از شنیدن جملهی "تو قویترین ادمی هستی که دیدم. فکر نمیکردم دووم بیاری."
نمیخواستم. من این قوی بودن رو نمیخواستم. دلم نمیخواست این جمله رو بهخاطر تحمل ِنبودنت بشنوم.
هیچچیز عادی نمیشه. این درد هنوز باهامه. من حتی یکدرصد هم بهش عادت نکردم. مثل یه باتلاقه که داره منو تو خودش میبلعه. کی تموم میشم رو نمیدونم. ولی دور نیست.
تمام لباسم خیس شده ولی چرا احساس سبکی نمیکنم؟ چرا اشکهام انقدر داغه و صورتم رو میسوزونه؟ دلت میاد منو ببینی و بزاری تو این دنیای بیمصرف بمونم؟
کمرم دیگه خم نشده. شکسته. خرد شده. پودر شده. اره، همهی اینکارها رو نبودنت باهام کرد.
نه شوگا. آینده هرگز قرار نیست خوب بگذره. آینده از همین الانش برام جهنمه. دروغ نگو مینیونگی.