قلبم درد میکنه بابا.
تمام روز عادی رفتار میکنم. میخندم. بهظاهر تلاش میکنم. حتی جدیدا به پروژه هم سر زدم.
ولی قلبم درد میکنه. قلبم توانش رو نداره. نمیتونه. کاش زودتر برسه ته خط، شاید اینجوری تونستم ببینمت.
خستهم. خسته از شنیدن جملهی "تو قویترین ادمی هستی که دیدم. فکر نمیکردم دووم بیاری."
نمیخواستم. من این قوی بودن رو نمیخواستم. دلم نمیخواست این جمله رو بهخاطر تحمل ِنبودنت بشنوم.
هیچچیز عادی نمیشه. این درد هنوز باهامه. من حتی یکدرصد هم بهش عادت نکردم. مثل یه باتلاقه که داره منو تو خودش میبلعه. کی تموم میشم رو نمیدونم. ولی دور نیست.
تمام لباسم خیس شده ولی چرا احساس سبکی نمیکنم؟ چرا اشکهام انقدر داغه و صورتم رو میسوزونه؟ دلت میاد منو ببینی و بزاری تو این دنیای بیمصرف بمونم؟
کمرم دیگه خم نشده. شکسته. خرد شده. پودر شده. اره، همهی اینکارها رو نبودنت باهام کرد.
نه شوگا. آینده هرگز قرار نیست خوب بگذره. آینده از همین الانش برام جهنمه. دروغ نگو مینیونگی.