-بهنظرت خدا صبوره؟
نگاه دقیقی به چهرهاش انداخت.
+انگار برای خلقکردنت اینطور بوده.
صدای خندههایمان در تاریخ پراکنده میشود، و من فقط سعی میکنم تا یاد تو زنده بماند.
ببین، من که میدونم حواست بهم هست.
از همهچیز و همهکس هم امیدم بریده باشه نمیتونم از برای تو کلمهی "ناامیدی" رو بهکار ببرم.
امشب قدم اول رو برداشتم. بین خودمو خودت. توام کمک میکنی دیگه، نه؟
ببین منو. این منم. تموم شدم. خالی از هر روح و امیدی. خستهم. درموندهم. دیگه نمیکشم.
ولی همین من اومده پیشت. میخواد بشه اونی که قبلا بود. نمیدونه چطور تلاش کنه یا چه مسیری رو در پیش بگیره. ولی خودش رو در اختیارت میزاره تا تو بزاریش وسط مسیر درست.