امیدوارم هیچکس اینجا نباشه که حتی لحظهای درکم کنه چون این باتلاقی که داره منو میبلعه زیادی بیرحمانهست.
من ثانیه به ثانیه دارم به جای خالیت فکر میکنم. نمیدونم تا کی. ولی اگه ادامه پیدا کنه دیگه هیچی ازم نمیمونه.
همونطور که کشتی منو، زندهم کن. تو قدرتش رو داری مگه نه؟ پس زنده کن این لعنتی رو تا بیشتر از این گند نزده به زندگی، آینده، خانواده و همه چیزش.
هدایت شده از عـطرنـعـنــٰــاع
صدام کن آینی، چون چشمهام نگفتههای قلبم رو داد میزنه.
چشمام خیلی وقته آبوهواشون بارونیه. یکم آفتاب گاهی اوقات بد بهنظر نمیرسه.
من از عمو خواستم بزاره چشمهات رو ببینم. همه درحال مخالفت بودن ولی عمو همشون رو کنار زد. دستم رو گرفت و برد بالای اون قبری که عمیق بهنظر میرسید. اون پارچههای لعنتی اندازهی یهمربع کوچیک از جلوی چشمهات کنار رفته بودن و من دیدم. دیدم مژههای بلندت رو حتی از اون فاصلهی زیاد. دیدم که چقدر راحت و عمیق خوابیده بودی. دیدمت.
با وجود اینکه دیدمت هنوزم نمیخوام باور کنم. دلم میخواد مثل جیمین زنده بشی و بیای بگی، سوپرایز! همش یهبازی مسخره بود.
دلم برای چشمات تنگ شده. میتونم قسم بخورم تا به حال چشمی به قشنگی چشمهای تو ندیدم.
همیشه وقتی از مژههای بلندت تعریف میکردم یهاخم میکردی میگفتی پاشو برو ببینم بچه. همش میگفتم یعنی چی که خدا انقدر چشم خوشگل بهت داده اصلا مردا خوشگلی میخوان چیکار.