زمان میتواند روابط را تغییر دهد، درست همانطور که دریا میتواند شکل ماسهها را عوض کند.
گاه با خود فکر میکنم که اگر شب نبود آدم ها در کجا رویاهایشان را آغوش میگرفتند و در خود گم میشدند.
میگویند، گذر کن؛ عادت کن؛ زندگی کن.
چقدر چیدن کلمات در کنار یکدیگر و بخشیدن ِآوایی به آنها ساده است.
نمیدانند این فرمانده، خسته و بیرمق شده.
نمیدانند روحش کهنه گردیده و دیگر قابل استفاده نیست.
نمیفهمند غم چقدر خطرناک است.
به قدری که آن فرمانده را به زانو درآورده.
بهراستی، این غم، این درد، این حجم از دلتنگی و نبودنها، چه زمانی اجازهی نفسکشیدن را به او میدهند؟ کِی دوباره طعم زندگی را به زیر زبانش میغلتانند؟
اصلا، او باز زنده خواهد شد؟ یا پایانش را همین دلتنگیها رغم خواهند زد؟