گاه با خود فکر میکنم که اگر شب نبود آدم ها در کجا رویاهایشان را آغوش میگرفتند و در خود گم میشدند.
میگویند، گذر کن؛ عادت کن؛ زندگی کن.
چقدر چیدن کلمات در کنار یکدیگر و بخشیدن ِآوایی به آنها ساده است.
نمیدانند این فرمانده، خسته و بیرمق شده.
نمیدانند روحش کهنه گردیده و دیگر قابل استفاده نیست.
نمیفهمند غم چقدر خطرناک است.
به قدری که آن فرمانده را به زانو درآورده.
بهراستی، این غم، این درد، این حجم از دلتنگی و نبودنها، چه زمانی اجازهی نفسکشیدن را به او میدهند؟ کِی دوباره طعم زندگی را به زیر زبانش میغلتانند؟
اصلا، او باز زنده خواهد شد؟ یا پایانش را همین دلتنگیها رغم خواهند زد؟
+https://eitaa.com/Weaponmint/3017
اجسام کهنه ،خاطرات بیشتری را به ارمغان میآورند و خاطرات، گاهی اوقات تنها دلیل ما برای ادامه دادن هستند.میگویی به زانو در آمده ای؟ باشد. باشد اما چشمانت را داری،چشمانت را داری تا با آن، غم را خلع سلاح کنی.دستانت چه؟ دستانت بزرگترین سلاح تو هستند پس از چشمانت.شاید زندگی همین اطعامی باشد که اکنون میچشی و بعد ها از داشتنش محروم شوی.تلخی و شیرینی دارد دگر.درصدش هم نهان است. تسلیم مشو فرمانده این تازه اول راه است:)#ابرک پونهای
-خوب حرف میزنیا بچهجون
شاید نصفه و نیمه، اما هنوز زندهام. چنگ انداختهام به روشنایی؛ از شکاف ِناامیدی به آسمان ِآرزو نگاه میکنم.
بعضی آدمها شبیه غروباند؛ آرام میآیند، آرام میروند، اما تا مدتها رنگشان روی آسمان ِدلت میماند.
گاهی قلب، از شدت ِخستگی حتی برای شکستن هم توان ندارد.