فکر کنم دلیل اینکه خوندن فصل سوم یکم سختتره برام این باشه که تک تک کلمات تهیونگ "خستگی" و "نمیتونم" رو داره فریاد میزنه و من با خوندنش بیشتر از قبل خسته میشم.
اما الان حتی این درخواست هم ترسناک بهنظر میاد. چون که محضرضایخدا من از اونور اصلا خیالم راحت نیست. فکر کنم دردی که اونجا قراره بکشم صدها هزار برابر بدتر از درد اینجاست.
میزان سختیای که آدمها تو زندگیشون کشیدن رو هرگز نمیتونی از طریق چهرهشون متوجه بشی.
میگویند خورشید همهچیز را جان دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟ همه چیز مرده.
هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست.