میزان سختیای که آدمها تو زندگیشون کشیدن رو هرگز نمیتونی از طریق چهرهشون متوجه بشی.
میگویند خورشید همهچیز را جان دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟ همه چیز مرده.
هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست.
هدایت شده از 𝒜ѕtrιelle
« همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت،
آنچه در خواب نرفت چَشم منو یاد تو بود. »
آنجا یک قهوهخانه بود اما ننشستیم به نوشیدن ِدو استکان چای، چرا؟!
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله.
کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی همیشه زندگی را کشتهام.