آنجا یک قهوهخانه بود اما ننشستیم به نوشیدن ِدو استکان چای، چرا؟!
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله.
کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی همیشه زندگی را کشتهام.
آه ای زندگی!
منم که هنوز با همهی پوچی از تو لبریزم.
نه به فکرم که رشته پاره کنم، نه بر آنم که از تو بگریزم.
بعضی چیزها را نمیشود گفت. بعضی چیزها را احساس میکنید.
رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست.
مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عیناً همان تابلوست.
اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.