eitaa logo
عـطرنـعـنــٰــاع ‌
706 دنبال‌کننده
642 عکس
5 ویدیو
2 فایل
اینجا ، صدای خاموش ِخیال‌هایی‌ست که به بلندای ستاره‌ها می‌رسد . ورود آقایون محترم به این مکان جایز نیست ! ‌𝖥𝗈𝗋 𝗍𝖺𝗅︎𝗄︎: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6een2a&btn=آینی
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه بخواین اینجارو توصیف کنین؟
-زبان گفتار حرف ِقلب‌هایی که هیچ‌وقت شنیده نشدن. -اشک‌های چکیده نشده از زخم چشمانی در انتظار، در انتظار یک آغوش. یا شاید، عمارت بزرگی در کوچه پس کوچه های روستایی در آمستردام، که تبدیل به محلی برای عصرانه‌های زنانه، ولی پر از اندوه شده -مرهم زخم‌هام🌱 -تراپی با اسانس غم -غرق در غم اما تلاش برای ادامه دادن -مکانی برای ابراز احساسات عاطفی که با کمی غم و اندوه مخلوط شدن -آیلی -اینجا بهم حس خوبی میده اینطوری ام که هیچ کانالی رو چک نکنم اکثر اوقات کانالت‌ رو چک میکنم:)) با غمت‌ گریه ام درمیاد و گاهی که احساساتت‌ رو مینویسی اشکم درمیاد -وایب قصه‌های خیالی میده همینطور که هست مثل اسمش " عطر نعناع " مثل خاطره‌ای قدیمی ولی شیرین -کتابخونه ی محبوبی که محل دورهمی های شبانه دخترای قصر بود...شاهزاده قصر هر شب توی کتابخونه میومد و دخترای قصر به دور از جایگاه اجتماعیشون دور شاهزاده میشستن، باهم قهوه میخوردنو از روزشون میگفتن. توی کتاب خونه همیشه نور آفتاب بود و اونجارو گرم میکرد. اما یه روزه طوفانی پرده های کتابخونه کشیده شد و دیگه باز نشد...باد سرد بین قفسه ها پیچید...همه چی تاریک شد..همه چی سیاه و سفید شد. تا اینکه دخترای قصر دور هم جمع شدن و وارد کتابخونه شدن. اونا شاهزاده رو پیدا کردن که تاریکی دورش رو گرفته بود... اونا شاهزاده رو پیدا کردن که تاریکی دورش رو گرفته بود پس همه دورش نشستن،‌یکی عود با عطر نعناع روشن کرد، یکی براش کتاب خوند، یکی براش نوشت، یکی براش خوند، یکی بهش گوش کرد، یکی توی درساش کمکش کرد... اونا کم کم شاهزاده رو سر پا کردن. شاید هنوز پرده ها کشیده باشه ولی یواش یواش اونم باز میکنن. مگه نه شاهزاده؟ -عطر نعناع:یه کلبه ی چوبی ِشناور توی مردابی از غم که بیشتر مواقع با چشمای پف کرده بهش پناه آوردم -یه کتابخونه متروکه تو شهر بی‌سکنه که فقط صاحب کتابخونه اونجا زندگی میکنه اونم فقط به خاطر خاطراتی که با اون داشته و حالا بعد از اون خاطراتش شدن همه چیزش :) -در میان هیاهوی جهان، جایی که خانه‌ها تنها چهاردیواری از آجر و سیمان‌اند، عمارتی ایستاده است که معنای دیگری دارد؛ عمارتی که از جنس «خانواده» است، نه از جنس سنگ و خاک. اینجا، جایی است که «کسی نیست»؛ یعنی هیچ‌کس در این میان غریبه نیست، هیچ‌کس تنها نمی‌ماند و هیچ روحی در این تار و پود، بی‌سرپناه نمی‌ماند ،، سنجابک -شما میگی عطر نعناع،ما میگیم خونه. -شاید جایی که توش خودمون هستیم؟! با قهوه می‌شینیم و نوشته‌های نونا رو با اشتیاق می‌خونیم. یه اتاق در بسته که هر کسی یه جور توش خودشو نشون میده بدون ترس از قضاوت آدم ها -آیلی https://eitaa.com/Weaponmint/3452 -قهوه تلخی که به صرف غم هاش نوشیده میشه -جایی که چشماتو میبندی و میزاری صداها توی گوشت پژواک بشن -جایی که قلبت صحبت میکنه نه کلمات -جایی که توش قدم میزنی و با هر قدم خاطرات زنده میشن و قلبت برای چیزایی که دیگه نیست به درد میاد اما میخندی، میخندی چون آینی دردارو قشنگ کشیده، میخندی چون خالق این دردای قشنگی که کشیده شده آینیه و همینه که زیباش میکنه:) میخندی چون آینی یه هنرمنده و دردارو خیلی قشنگ میکشه پس همراهش اشک هم میریزی چون دردهم بخشی از زیباییست؛) -عطر نعناع؟ بنظر من یه دنیای متفاوت با آدمای متفاوت که هرکدومشون داستان خاص خودشونو دارن. آدمایی که تورو با تمام کمبود هات میپذیرن و کمکت میکنن برای بهتر شدن. می‌خوام راحت بگم. عطرنعناع تنها جاییه که توش تونستم خودم باشم، همیشه ترس از این دارم که قضاوتم کنن ولی زمانی که اینجا صحبت میکردم و پیامارو می‌خوندم این حس مزخرف توی کمترین حالت خودش بود. عطرنعناع جاییه که توش احساسات وجود داره. (ادامه داره) -(ادامه) جایی که نعنا هاش اجازه ندادن تاریکی و سیاهی دنیای اطراف نور اونارو هم خاموش کنه و دلشون رو سنگ کنه. عطرنعناع جاییه که توش نور هست، امید هست و همه ی ما با این امید زنده ایم. [هرچند که فرمانده‌ش هیچوقت قرار نیست اینو قبول کنه]
-عطر نعناع نامِ جایی‌ست شبیه مکثی کوتاه ،میانِ هیاهوی این روزها؛ شبیه پنجره‌ای نیمه‌باز رو به عصرانه‌ای آرام، رو به بخارِ نرمِ یک فنجان نسکافه،رو به گفت‌وگویی که قرار نیست کسی را عوض کند، فقط می‌خواهد کمی بیشتر بفهمد. در این حوالی، آینی ایستاده است؛ نه صرفاً صاحبِ یک چنل، که انگار نگهبانِ حال‌وهوایی‌ست که از جنسِ قضاوت نیست. ما را صدا می‌زند، و همین کافی‌ست تا یادمان بیاید گاهی لازم نیست کسی تمامِ ما را بداند تا حضورمان را بفهمد. ادامه دارد ... روح پدربزرگ نامجون اینجا آدم‌ها با باورهای دور، فکرهای نامشابه،و جهان‌های شخصیِ خودشان می‌آیند؛ بی‌آنکه مجبور باشند شبیهِ هم شوند. انگار همه به دعوتِ بوی نسکافه‌ای گرم دور یک میز نامرئی جمع شده‌اند، تا از رنج‌ها، رویاها، سؤال‌ها و تکه‌های ناتمامِ دل‌شان حرف بزنند. روح پدربزرگ نامجون -عطرنعناع؟ - دزیره تهکوک :) -خب اگه بخوام اینجارو توصیف کنم(هرچند که توی نوشتن خوب نیستم ولی خب)عطر نعناع جاییه که به جای قضاوت درک میشی،عطر نعناع با همه جا فرق داره،دنیایی جدا که تفکر آدمای داخلش،مثل تفکر های فاسد دنیای اطرافمون نیست،عطر نعناع جایی دور از هیاهو های اطرافه،جایی که سکوت پر معنیه،عطر نعناع بهم وایب آهنگ snooz رو میده،جایی که در کنار نا امیدی بازم امیدی هست که باعث شده آینی و نعناعی هاش سرپا بمونن،آینی مثل متن این آهنگ داره به نعناعی هاش میگه اگه سقوط کردی نگران نباش چون هواتو دارم آینی داره به نعناعی هاش میگه امید ته دلشونو نگه دارن درحالی که ممکنه گاهی اوقات همون امید ته دل آینی از بین رفته باشه، اون قسمت از آهنگ که میگه بلند گریه کن وقتی که دنیا برات غیر قابل تحمل میشه،دقیقا حس میکنم آینی بهمون این حرفو میزنه،میگه اشکالی نداره اگه دنیا غیر قابل تحمل شد بلند گریه کن و بگو لعنت خلاصه که عطر نعناع و آینی با همه چنلا فرق داره،آینی تونسته با شخصیت خودش خونه ای بسازه که آدمای داخلش بتونن خودشون باشن بدون قضاوت،نه مثل همیشه تظاهر کنن. سانشاین
-من سردرگم بودم. روحم نمرده بود نه! اما بی‌جون بود، خسته بود. از دست مردم،قضاوت‌ها، انتقادات، اختلاف نظر در استاندارد ها، مسئولیت ها، از دست دادن های پی در پی، حرف حرف حرف...در یک کلام :«جامعه». مثل سربازی بودم که از جنگ جهانی دوم زنده برگشته در حالی که تمام رفیقاش کشته شدن و حالا کسی نیست که توی زادگاهش انتظارشو بکشه. ترجیح می‌دادم دلو بزنم به جنگل برفی. حداقل اونجا هیچ موجود دوپایی نبود که ادعای آدم بودن داشته باشه(استعاره از فضای مجازی 💆🏻‍♀️) با پاهای یخ‌زده و خونی یه روند طولانی و بی سر و ته رو طی می‌کردم، دیگه داشتم به تصمیمم شک می‌کردم، چون جنگلی که داخلش قدم گذاشته بودم حتی کرم شب تاب هاش هم نوری نداشتند. تاریکی مطلق... عملاً ناامید شده بودم...دیگه داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که خوشبختی و شانس با من شببخیز کرده که از دور دست ها نور رو دیدم. گرمای چندانی نداشت اما باعث شده بود قلبم مثل وقتایی که استرس می‌گرفتم دیوانه‌وار بتپه و روحم مثل بچه هایی که داخل پارک قاصدک می‌بینه، بی‌قراری کنه تا به سمتش بره. قدم به قدم سمت عمارت رفتم. بوی عحیبی ازش ساطع می‌شد. نمی‌تونم بگم نعناع بود، چون میدونی؟ اگر از نعناع زیاد استفاده کنی آخرش به تلخی می‌زنه. اما رایحه ی اون مکان...وصف نشدنی بود. اره... رایحه ی نعناع بود اما از بهشت اومده بود و اوه لعنت بهش! عطر ها نقطه ضعف‌ن.مثل مردابی بود که هر شیءای رو به داخل خودش می‌کشید و من؟ کشیده نشدم عملاً غرق شدم. اما مرداب لقب خوبی نیست نه؟ پس یه پورتال درنظرش می‌گیریم؛پورتال به دنیایی که همه چیزش بوی زندگی می‌ده. دنیایی که وقتی یه کوچولو ناراحت هستی و حالت بده، مهم نیست کی هستی چی هستی چه شکلی هستی چه اعتقاداتی داری؛ هر کس به نوبه ی خودش تلاش می‌کنه حالتو خوب کنه اگر هم نتونست شروع میکنه به همدردی کردن. دنیایی که از نه صبح روشن میشه و ساعت خاموشی صفر دقیقه‌س. ساکنینش توی روز با هم همآهنگ می‌کردن توی تایم مشخص باهم مطالعه کنن تا کسی احساس تنهایی نکنه. جوی که داخلش برقرار بود اسمش غم نبود، برعکس! وقتی با کسی صمیمی هستی، سکوتِ چند ساعته قرار نیست باعث معذب شدن بشه. این اسمش خود آرامشه، آرامش مطلق. پس اره! عطر نعناع خونه ی دوم منه. چرا دوم؟ چون من یه خونه ی اول هم دارم و البته که همیشه خانه ها مکان نیستند، گاهی یک فرد‌ هستند. و خانه ی اول من ، صاحب خونه ی دوممه. -و اگر بخوام توصیفش کنم هم فعلا زمانش نرسیده سو..در پوسیدگی خودتون‌بکنجکاوید3> عطر نعناع مثل خبر خوش و غیر منتظره‌ای‌عه که توی اوج غم و ناامیدی می‌رسه. به زیبایی موسیقی و ویالون سل های خیابان شانزلیزه‌س. به زیبایی هوای بارونیِ ایرانه. به زیبایی آهنگِ still with you عه. به زیبایی اولین دونه ی برفه. به زیبایی خبر پیروزی در جنگه. به زیبایی حس گرم شدن دستا بعد از کلی برف‌بازی‌عه. به زیبایی گزینه ی successful بعد از کلی کدنویسی‌عه. به زیبایی شنیدن تعریف ،تحسین و تشویق از شخص مورد علاقه‌س. به زیبایی شنیدن جمله ی قبول شدی برای یه آزمون‌عه. به زیبایی بوی کتابِ نوعه. به زیبایی تیکه های اوج آهنگه. به زیبایی قدم زدن زیر بارونه. به زیبایی شکلات های نعنایی‌عه. به زیبایی پست های صفر دقیقه‌س و به زیبایی صدای صاحبش‌عه:)
هدایت شده از 𝘉𝘶𝘵 𝘸𝘩𝘺?
_عطر نعناع چی؟برات چه حسی داره؟ +تاریکی ای که باعث میشه چشمامو ببندم و بهش عادت کنم _خب؟یعنی چی؟ +تا وقتی خاموشی نباشه روشنایی نیست و تا وقتی تاریکی نباشه نوری در کار نیست. این مکان همونجایی عه که چشماتو میبندی و با خودت میگی در میان بازتاب روشنایی پرده ی نمایش جهان مقابل چشمانم تاریکی ِپلک ها،خود نور اند در برابر تاریکی. تفاوت اینه که پلک ها روز آزادی روح به استراحت میپردازن اما عطرنعناع روح های زخمی رو به دور هم جمع کرده و از هر نفر بخشی رو گرفته و یه انسان کامل ازشون ساخته،و این یعنی عطرنعناع نفس میکشه و زنده ست و جاودان. از یکی چشم،از یکی قلب،از یکی روح،از یکی زخم،از یکی غم و از یکی لبخند گرفته. و انسانی کامل با چشم هایی با شفافیت اشک های حفظ شده،با قلبی به ظرافت تار های قالی و زخمی به عمق اقیانوس آرام،غمی تلخ با طعم ویالون های نواخته نشده،و لبخندی با زیبایی دختران ایران زمین ساخته. عطرنعناع همون کتابخونه ایه که یه پیرمرد مسئول اونجاست و با هر بار خوندن کتاب های اونجا عمر از دست رفته ش رو به یاد میاره. همون پیرمرد با روح جوان که روز هاش با خاک گیری خاطرات گذشته اش میگذره. یا همون خونه ای که همیشه یه چای گرم با ملودی زندگی هنوز جریان داره داخلش انتظارتو میکشه. همون خونه با حضور آدم های داخلش. همون هایی که به امید دیدن لبخند و برق چشم هاشون از دیدنت وارد خونه میشی و با صدای بلند سلام میکنی تا جوابشون رو بشنوی. همون خونه ای که اسمش خانواده ست. چایی به تنهایی درستت نمیکنه. وقتی یه نفر برات درستش کنه تمام خستگی ات رو رفع میکنه. اون عمارت روشن و گرم که توی دل سرما و طوفان و بوران درش رو میزنی و با باز شدن در،افراد زیادی رو میبینی که دور هم جمع هستن و کنار هم نفس میکشن و با دیدن تو،یه آدم فرار کرده از سرمای دنیای ذهن خودش که به دنیای تک عمارت لنگرگاه که از غرق شدن توی باتلاق هایی با پوشش برف جلوگیری میکنه پناه میاره،به جمعشون اضافه ات میکنن. _پس عطرنعناع تاریکه؟ +روشنه.انقدر روشن که چشمام توانایی دیدنشون رو ندارن و پلک هاشون رو برای محافظت از خودشون در برابر این درخشش بهم نزدیک میکنن. _پس عطرنعناع با چی روشنه؟ +با اسلحه هایی که جو رو با سنگینی ِزیبایی مزین میکنن،با صفر دقیقه هایی که دلنوشته هارو به زبون میارن،با پشت صحنه هایی که دفترچه خاطرات های ثبت زمان هستن،با اعضایی که سرمای سکوت رو به گرمای حضور تبدیل میکنن. و با کسی که عطرنعناع رو با دست هایی گرم هدایت میکنه به سمت جهت درستی که باید باشه،و حضورش عطرنعناع رو عطرنعناع میکنه. کسی که حضورش مشعل نور قلب های افرادی که بهش پناه آوردن هست. مثل همون اتاقی که بعد از شلوغی یه روزت میری تا فقط با سکوتش حس کنی هنوز اوضاع آرومه. نویسنده نوشته های نوشته نشده. کسی که نعناع رو توی زمین کاشته و روش خونه ساخته. و به همه گفته این بوته نعناع ریشه اش پوسیده اما چون عطری مثل اون رو جایی ندیدم نگهش میدارم. حتی اگه از بوش خوشم نیاد و باهاش سردرد بگیرم اگه از دستش بدم حس میکنم مردم،چون دیگه با بویی مثل اون درد رو حس نکردم. آره،اون با درد حس میکنه زنده ست. _اون کیه؟ +کسی که خالق روشن ترین تاریکیه. _پس تو جزوی از عطرنعناعی؟ +من از خود ِعطرنعناعم.
هدایت شده از 𝘉𝘶𝘵 𝘸𝘩𝘺?
برای من عطر نعناع همانند سفیدی برف های روسیه،زیبایی زبان فرانسوی،درختان گیلاس ژاپن،شفق های قطبی کانادا،رنگارنگی ادویه های هندی،سکوت و عظمت اهرام مصر،غروب های آفتاب یونان،نوای سمفونی های بتهوون و باخ آلمان،زیبایی فرهنگ و شعر های ایران و ایرانی زیباست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پلی‌لیستت رو بذار روی شافل: – اولین آهنگی که پلی می‌شه، حرف‌هایی‌‍ه که همیشه می‌خواستی به کراشت بزنی – دومین آهنگی که پخش می‌شه، یه هشدار برای تو، از خودت توی دنیای موازی‌‍ه. – سومین آهنگی که پخش می‌شه دلیل شما برای گذروندن روزهای سخت‌‍ه. – چهارمین آهنگی که پخش می‌شه، اسم فیلمی‌‍ه که از روی داستان زندگی‌تون ساختن. – بخشی از لیریک کورس پنجمین آهنگ، نصیحت های شما به مردم صد سال آینده‌ست.