هدایت شده از ּ. کارادنیز ֶָ
*احساس میکردم موقع شب وارد کوچهی تاریک و خلوتی شدم و زمزمههای نصفهشبی آدم های اونجارو میشنوم). •نیمهشب، نورِ فندک، خاکستری
برای شلیک غم
میتوانم آنقدر کمرنگ شوم تا دیگر منی نماند؟ محو شوم؛ همچون خاطرهای که بهیاد میآوری اما نمیدانی.
+چشمهات فرمانده. چشمهات.
-هوم؟
+نگاهت منو میسوزونه. غم و دردی که توی اون دوتا تیلهی مشکی مخفی کردی شعلهور شده؛ داره تمام ِمنو میسوزونه.
-هی سرباز، خوبی؟ منظورت چیه؟ عینک میزنم؛ بهش نگاه نکن.
+نه، محرومم نکن ازشون. سوختن توسط چشمهای تو آرزوی منه. بزار بسوزم برای روحت که خیلی وقته خاکستر شده.
-برو اونور ببینم بچه. دود ِآتیش برات ضرر داره.
+میدونستی توی وجودت چیزی برای خاموشکردن این شعلههای سوزناک وجود داره؟
-بسه سرباز. گوشم پره ازاین حرفها. هر روز از آدمهای مختلف میشنومشون. میخوام وقتی پام رو توی عمارت میزارم هیچ صدایی به قصدش از تو حنجرههاتون درنیاد.
شلیک غم.
+چشمهات فرمانده. چشمهات. -هوم؟ +نگاهت منو میسوزونه. غم و دردی که توی اون دوتا تیلهی مشکی مخفی کر
"بزار بسوزم برای روحت که خیلی وقته خاکستر شده"
شلیک غم.
"بزار بسوزم برای روحت که خیلی وقته خاکستر شده"
این تیکهش رو واقعا دوست دارم
میتونست ازش بگذره؟ آره. شاید میتونست اما نمیخواست. چرا نمیخواست؟ شاید چون میدونست اون تنها نخیه که به این زندگی وصلش میکنه. اون یه انگیزه بود براش. یه انگیزهی بیانگیزه. یه امید ِناامید. یه تاریک ِروشن. اون برای اون نخ ِعجیبی بود.