شلیک غم.
+چشمهات فرمانده. چشمهات. -هوم؟ +نگاهت منو میسوزونه. غم و دردی که توی اون دوتا تیلهی مشکی مخفی کر
"بزار بسوزم برای روحت که خیلی وقته خاکستر شده"
شلیک غم.
"بزار بسوزم برای روحت که خیلی وقته خاکستر شده"
این تیکهش رو واقعا دوست دارم
میتونست ازش بگذره؟ آره. شاید میتونست اما نمیخواست. چرا نمیخواست؟ شاید چون میدونست اون تنها نخیه که به این زندگی وصلش میکنه. اون یه انگیزه بود براش. یه انگیزهی بیانگیزه. یه امید ِناامید. یه تاریک ِروشن. اون برای اون نخ ِعجیبی بود.
جدا شدن از تو با من کاری کرد که حالا دور شدن از هیچکس نه مرا میترساند و نه آنقدرها دردناک است؛ من به هر رفتن و آمدنی بیتفاوت شدهام.