+صبر کن ببینم، چطور دلت اومد از اون موها بگذری؟ دیوونهای چیزی هستی؟
-بیخیال، زیادی بیارزشن دیگه.
-چیزی رو صورتمه زل زدی بهم؟
+میدونم خیلی ازش گذشته ولی شاید غم؟ نمیدونم اما دیگه نمیتونم مثل قبل تو رو داخل خودت پیدا کنم. انگار گم شدی.
-وقتی درموردش صحبت میکنی مراقب تکتک کلماتت باش. از اون واقعه هرچندسال هم که بگذره برای من درست مثل اون شب لعنتشدهای که خبرش رو بهم دادن، دردناکه.
+هی رفیقیم مثلنا، چرا انقدر تند حرف میزنی.
-اهمیتی نمیدم زینب. از این دیدگاهت که حسش کردم متنفرم.
+کدوم دیدگاه؟ چی میگی؟
-همین که ته دلت اینجوریای که آینی داره زیادی بزرگش میکنه و دستی دستی داره خودشو نابود میکنه. عمیقا اهمیتی به حقیقی بودن یا نبودن حرفات نمیدم ولی تا وقتی که با دستای خودت عزیزترین مرد زندگیت رو نسپردی به خاک با من راجب میزان زمانی که دارم به عزاداری کردن براش ادامه میدم صحبت نکن. دراصل، خفه شو تا لااقل یکم حس خوب بهت داشته باشم.
حس میکنم مدتهاست دارم سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛ غرق میشم و خفه نمیشم؛ میسوزم و جان نمیدم.
در پایانی بیپایان به سر میبرم.