او درد داشت.
او سکوت را به حرف ترجیح داد که سکوتش، نوازشگر زخم های دیگران و قضاوت هایشان بود.
او میخواست رها کند و فراموش، همان فراموشکننده های خاطرات خوب را، خوبی را، عشق را
او تلاش کرد مثل خودشان باشد، اما نشد.
او دیگر خسته بود و خسته تر، نگاه بیصدا و مبهوتش.
او نیز رها کرد هر وابستگی را؛ولی او غمگین بود، غمگین تر از آسمان ابری، غمگین تر از زوزهی باد، غمگین تر از تَرَک شیشه.
کسی نفهمید او را.
کسی نفهمید چی بر او گذشت تا گذشت.
-نگار
ناشناس
میشه کمکی کنید ما از 400 تایی رد شیم💘
https://eitaa.com/Sarbazii313
چی بگم والا ما که ریزش داریم ایشالا شما برید بالا