من واقعا و عمیقا عاشق پیاده رفتنم.
از جلوی پارک رد میشم و بعد خانومای مسنی رو میبینم که نشستن با ذوق صحبت میکنن، دخترا باهم دیگه می خندن و پسرا فوتبال بازی میکنن، دوتا دختربچه دنبال هم میدون وپسربچه ها از وسایل بازی چپکی آویزونن، یه آقاهه ای با تلفنش صحبت میکنه و به خانومه داره دخترش رو تاب میده.
زندگی در جریانه و من عاشق اینم که ببینمش.
یه وقتایی فکر میکنم چقدر از تفکرات ما و عقایدمون تحمیل شدهست؟ چهقدرش رو به زور تو مغزمون فرو کردن وگفتن این رو بپذیرید چون درسته و درسته چون ما میگیم و ما بی چون و چرا قبولش کردیم؟
اصلا چرا قبولش کردیم؟
همونقدر من آدمم و حق زندگی دارم، تو هم آدمی و حق زندگی داری. چه چیزی مارو از هم دور میکنه؟ چرا اجازه میدیم مارو از هم دور کنه؟ به هرحال ما همه نیاز داریم به دوست داشته شدن، شنیده شدن، احساس شدن و دیده شدن، این طبیعت انسانه که نیاز به توجه رو احساس کنه.
از کجا از هم دور شدیم؟ کی اجازه دادیم تفکرات فاسد و پوسیده جای عشق رو بگیره؟ چون وقتی با عشق به اطراف نگاه کنی، همه چیز تغییر میکنه.
"We accept the love we think we deserve."
-The perks of being a wallflower.
Fall in love.
Maybe it doesnt have to be with some one. Fall in love with rain, fall in love with the light of stars, listening to music at 1 Am, Friends who bring out your best, her sound, the adrenaline that fills your body when you read something you wrote, the smile on your lips when you think about your loved ones, fall in love with every little thing.
Fall in love with life.
هدایت شده از بنبست خورشید؛
من عاشق آدماییم که هیچوقت خودشون رو بخاطر جامعه و آدمای اطرافشون محدود نمیکنن، اون آدم هایی که بین این همه آدم خشک و سرد و جدی نمیترسن تا متفاوت باشن یا نمیترسن تا به دیگران نور بدن، از عجیب بودن نمیترسن، اونایی که رندوم هر کار عجیبی که دوست دارن رو بدون کوچیکترین توجه به اینکه دیگران ممکنه چه فکری دربارشون فکر کنن انجام میدن. عاشق آدماییم که از بقیه متفاوتن و قایمش نمیکنن، چون نمیترسن متفاوت باشن.
واقعیت واقعا جالب نیست، نه جادویی هست، نه دایناسور داره، نه زمان برگردان داره، نه اژدها و شاهزاده هایی که از برج فرار میکنن داره. تازه آقای دارسی هم نداره.
بنبست کوچهی سیزدهم.
Pride and Prejudice, 2005. فیلممورد علاقهی جدیدمه. رسما با آقای دارسی و الیزابت و این فیلم و کتابش
Run, 2020.
خیلی شاد و خوشحال زدم جلو چند تا صحنه دیدم از اینکه یه خانومی ای داره باغچهش رو آب میده و گوجه برداشت میکنه و غذا درست میکنه و شاد و خوشحال گفتم خب این خوبه امشب ببینیم.
هنوز به نیم ساعت اول نرسیده بود که با اون صحنه ی آشپزخونه نه تنها با دهن باز داشتم به تلویزیون نگاه میکردم، بلکه بیشتر از این تعجب کرده بودم که چجوری انقدر زود دارک شد.
بانمک بود ولیخب فیلمی نیست که دوباره ببینمش، مامانم قبلا اینو دیده بود و همون اول کل فیلم رو "ناخواسته" اسپویل کرد ولی بازم فرقی نمی-
آخرش خیلی خوب تموم شد واقعا و به نظرم پایان خیلی مهمه.(کلوئی:🔥)
با بچههای کوچیک نبینید یکم ترسناکه.
۷.۵/۱۰.
از این سبک فیلما خیلی خوشم نمیاد ولی در نوع خودش شاهکار بود، نمرهش فقط به خاطر سلیقهمه.