حالم عالی ست . به گمان خوب ِخوب .
تمایل به نشستن و تماشا .
میخواهم مابقی عمرم را چای بنوشم و پایم را
روی هم بگذارم .گه گاهی که سوز امد لباس
گرمم را بپوشم و گرما که زیاد شد انها را بکنم .
شاید یک شال کافی باشد .
یک کلاه و چمدان و به گمانم رفتن و احتمالا یادداشتی هم بیخ در که سلام من رفته ام .
دنبال من نگردید .باز نخواهم گشت . اگر مرا
درکنجی یا پس کوچه ای ، شب پرسه ها تنها ،
دیدید ، ندیدید . سعی کنید که نشناسید .
شبیه سوزاندن کاغذ پاره هایی که قرار بود
یادگاری بمانند اما اکنون از جبر ، خاکستر
ناشناخته ای که دیگر نمیشناسید .
مثل پاییز ، درختی که برگش را نمیشناسد .
دیگر سوز و سرما را نمیشناسد . باران را ،
جوانه زدن و بهار را .
درختی که خود را نمیشناسد . اینجا ما بعد از بستن چمدان تصمیم به الزایمر گرفته ایم .
_ ویل متهم / پاییز ۴۰۵