هدایت شده از _چرخ دنده ها_
قرار است همه را از دست بدهم؟ توده ی افکار بر روی مغزم متلاشی میشود. وقتی شخص مهمی از دست می رود معنا های بسیاری هم از بین میرود : خوردن ؟« گرسنه نیستم » خوابیدن ؟ « نمیتونم بخوابم و احساس کمبود نمیکنم » چرا؟ چون همان نیاز رفته است . وقتی نیاز از بین میرود تنها چیزی که برایت کم است همان نیاز شمرده میشود اما آن نیست پس نیاز های دیگر پوچ و بیهوده شمرده میشود . اما در ظاهر شادتر خود را نشان میدهد . میخواهی ماری باشی که ذره ذره جان افراد را میخورد ؟ نه همین کمبود فقط برایم باقی می ماند.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
به نوای شب گوش میدادم . البته که چیز خاصی نبود . در اینجا تنها چیزی که وجود داشت جسد بود . جسد ها بسیار بودند و همه جا دیده میشدند . هیچ کس نمیداند چه کسی زنده است و چه کسی مرده . این سوال هم چندان اهمیتی ندارد چرا که زندگی کردن مهم تر از زنده بودن است. افسوس دارد کسی که بدون زندگی کردن میمیرد.