هدایت شده از _چرخ دنده ها_
قرار است همه را از دست بدهم؟ توده ی افکار بر روی مغزم متلاشی میشود. وقتی شخص مهمی از دست می رود معنا های بسیاری هم از بین میرود : خوردن ؟« گرسنه نیستم » خوابیدن ؟ « نمیتونم بخوابم و احساس کمبود نمیکنم » چرا؟ چون همان نیاز رفته است . وقتی نیاز از بین میرود تنها چیزی که برایت کم است همان نیاز شمرده میشود اما آن نیست پس نیاز های دیگر پوچ و بیهوده شمرده میشود . اما در ظاهر شادتر خود را نشان میدهد . میخواهی ماری باشی که ذره ذره جان افراد را میخورد ؟ نه همین کمبود فقط برایم باقی می ماند.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
به نوای شب گوش میدادم . البته که چیز خاصی نبود . در اینجا تنها چیزی که وجود داشت جسد بود . جسد ها بسیار بودند و همه جا دیده میشدند . هیچ کس نمیداند چه کسی زنده است و چه کسی مرده . این سوال هم چندان اهمیتی ندارد چرا که زندگی کردن مهم تر از زنده بودن است. افسوس دارد کسی که بدون زندگی کردن میمیرد.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
دستانش سرد بود . اما همیشه روحیه ای پر نشاط و پر انرژی داشت . همه به او «دلقک » میگفتند اما آن لبخند های غمگینش فقط برای دوستش آشکار بود . شوخی هایش همه پسند و ساده بنظر میرسید ولی معنای درون آن اکثر افراد را به زجه های درونی ناشی از درد وادار میکند . زندگی اش همینجور ادامه پیدا میکرد . او کتاب هایی هم نوشت . کتاب هایی که همشان در نهایت به زندگی ختم میشد . میدانید چگونه مرد؟ جان خود را از افسردگی شدید از دست داد.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاری که کردم این بود که روی پای خودم بایستم در حالی که تنها چیزی که لازم داشتم شانه ای برای گریه کردن بود.