eitaa logo
دیلی شرلی.
70 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
359 ویدیو
56 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
دستانش سرد بود . اما همیشه روحیه ای پر نشاط و پر انرژی داشت . همه به او «دلقک » میگفتند اما آن لبخند های غمگینش فقط برای دوستش آشکار بود . شوخی هایش همه پسند و ساده بنظر می‌رسید ولی معنای درون آن اکثر افراد را به زجه های درونی ناشی از درد وادار میکند . زندگی اش همینجور ادامه پیدا می‌کرد . او کتاب هایی هم نوشت . کتاب هایی که همشان در نهایت به زندگی ختم میشد . میدانید چگونه مرد؟ جان خود را از افسردگی شدید از دست داد.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاری که کردم این بود که روی پای خودم بایستم در حالی که تنها چیزی که لازم داشتم شانه ای برای گریه کردن بود.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
روزی از خواب بیدار میشود و میبیند درد جانکاه همیشگی اش هم آنجاست . به خود میخندد و سلامی از روی احترام به دردش میکند . تنها اگر واقعا چنین چیزی را داشته اید این را متوجه میشوید . تنها چیزی که در این جهان داشت همین بود . او احساسی دارد همچون سوزانده و خاکستر شدن. مانند جسد
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
در زندگی پستی و بلندی های دارم اما در واقع هیچ نداشته ام . همیشه دلم میخواست خوب باشم ولی خلافش ثابت شد . همیشه موجودی بوده ام که به دیگران آسیب میزند . نا مهربان ، خشن ، تا لایق . کلمات همیشه کمتر میگویند، من قلب سنگی داشتم که هیچ چیز انسان ها را درک نمیکرد . میخوردم و محبت میکردم اما همه اینها چیزی بیشتر از ادابازی های پوچ خودم نبود. در نهایت هیچ کس برای ما حتی اندک ارزشی هم ندارد . در امید های خود غرق شوید زیرا که با خود رو به رو شدن چیزی جز مرگ به همراه نمی آورد ‌. اصلا مرگ یعنی رو به رویی با خود و به همین دلیل هم هست که مرگ افراد تاثیر زیادی بر رویمان می گذارد.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
همیشه همه چیز داشته ام و همین باعث می‌شد بر قلبم درد ها پا بکوبند اما چرا وقتی ناخواسته ناله ای سر دادم با پوزخند هایی رو به رو شدم ؟ و نادیده گرفتن هایی که باعث شد عمق تنهایی بشریت را احساس کنم.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
اینکه همه چیز پیچیده شده در سیاست ها و قانون و قدرت است حالم را به هم میزند . چرا فقط حقایق را به یکدیگر نمی‌گویند ؟ از تغییر می‌ترسند ؟ از این می‌ترسند که درونشان آشکار شود؟ میدانید همین ها بیش از همه درون خود را نشان می دهند . باید از همانی ترسید که در چیز های کوچک کاملا صادق است اما هیچ کس عمیقأ او را نمی شناسند .
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
به آنها که در کودکی می‌میرند حسودی ام میشود . _ریونوسوکه آکوتاگاوا
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
دلم به حال خدایان که نمی‌توانند خودکشی کنند میسوزد. _ریونوسوکه آکوتاگاوا
هدایت شده از 人間失格
اینطور نیست که کامل در خشونت غرق شده باشم یا که در مقابل او بوده در پاکی تطهیر شده باشم ، اگر لازم بود شخصی را میکشم یا که دیگری را نجات میدهم ؛ گویی فرقی میان این دو وجود ندارد.
هدایت شده از 人間失格
همان جهان همیشگی. کی بیدار میشوید ؟ واقعا چیز با ارزشی وجود ندارد . باید واقعا بلند شوم ؟ برای چه؟ تظاهر جلوی آن مردم حوصله سر بر و حال بر هم زن؟ باید خرج خود را در آورم ؟ مسخره است. این شد دلیلی برای آن همه جان کندن و ارتباط اجتماعی- که واقعا طاقت فرساست ؟ اما باز بلند می‌شوم . کاری که ندارم کلنجار رفتن با خود هم چیزی را حل نمیکند . حالا هرچقدر هم میخواهم سعی کنم به چیزی با ارزش برسم . نگاهی به بیرون می اندازم . ص ص صبر کن . این همان جهانی نیست که در آن می زیستم . جای آن مردم شاد با لبخند های ساختگی . اما الان نه . وقتی به آن پایین نگاه میکنم انسان هایی، نه انسان نیستند . هیولا ؟ چگونه باید در این جهان سالم بمانم ؟ ترسناک است . چشم هایش درشت شده ، دستم می‌لرزد و سرم با قدرتی درد میکند گویی با طبل بر رویش می‌کوبند . اما دستم را محکم فشار میدهم :« مگه این همون جهانی نیست که میخواستی؟» پوزخند میزنم . «درسته ، درسته» این دقیقا همان چیزی بود که از جهان میخواستم اما قدری باور نا پذیر بود که هرگز فکر نمی‌کردم اتفاق بیافتد . از پنجره نگاهی به پایین می اندازم . هیولایی آین پایین تلو الو خوران در مسیری در حال حرکت است . انگار این انسان ها هستند که تبدیل به هیولا شده اند. نگاهش به من می افتد و من هم تمام بدنم شروع به لرزیدن میکند اما کنجکاوی سیری ناپذیرم مانع از آن میشود که گوشه ای پنهان شوم . بال های هیولا در می آید . بال ؟ باید به دنبال سلاحی برای نجات خود باشم.