ما بر روی آن پل نامرئی ایستاده بودیم؛
پُلی که تنها با سایههای یکدیگر به هم میرسید، نه با دستهایمان.
نَفسهایمان به هم نزدیک شدند،
تا آنجا که گرمای تو را حس میکردم،
اما هرگز به یک گرمای پایدار تبدیل نشد.
عشق ما شبیه چای است که زود سرد شد؛
طعمش باقی ماند، اما آن گرمایی که باید در
خود نگه میداشت، در هوا گم شد. امروز،
در این نیمروز زندگی، پُر هستم از تمام آن
چراغهایی درخشان که قرار بود با هم روشنشان کنیم. امروز، تنها نوری است که ماه
بر دو رودخانه میتاباند که هرگز به هم
نخواهند رسید.
به آدمی تبدیل شدهام که، دست برداشته از قانع کردن دیگران و ترجیح میدهد در ذهن همه مقصر باشد.
یهو به قدری ناراحت میشم و پرت میشم تو گودال غم و ناراحتی انگار، من نبودم که همین چند ساعت پیش میخندیدم.
در واقع خیلی چیزا توی ذهن و قلبم هست که نمیتونم فکر کردن بهشو تموم کنم ، فقط دلم میخواد راجبش یه دل سیر گریه کنم و فریاد بکشم تا یه زره بهتر شم
درونم انگار داره آتیش میگیره ولی چیزی بروز نمیدم و ساکت میمونم
هر شب با خودم میجنگم ولی صبح جلو همه لبخند میزنم و ساکت میمونم تا بنظر بیاد چیزی نیست و خیلی خوبم ولی از چیزی که دارم تو سکوت بهش فکر میکنم و اون بغضی که فشارش روی گلوم هست رو کسی متوجه نمیشه
انگار گلومو با زنجیر بستن و نمیتونم توضیح بدم
ایکاش یه فردی مثل من باشه که تمام این متنو با وجودش درک کنه ؛)