در واقع خیلی چیزا توی ذهن و قلبم هست که نمیتونم فکر کردن بهشو تموم کنم ، فقط دلم میخواد راجبش یه دل سیر گریه کنم و فریاد بکشم تا یه زره بهتر شم
درونم انگار داره آتیش میگیره ولی چیزی بروز نمیدم و ساکت میمونم
هر شب با خودم میجنگم ولی صبح جلو همه لبخند میزنم و ساکت میمونم تا بنظر بیاد چیزی نیست و خیلی خوبم ولی از چیزی که دارم تو سکوت بهش فکر میکنم و اون بغضی که فشارش روی گلوم هست رو کسی متوجه نمیشه
انگار گلومو با زنجیر بستن و نمیتونم توضیح بدم
ایکاش یه فردی مثل من باشه که تمام این متنو با وجودش درک کنه ؛)
آغوشش همچو پر قو بود؛
همانقدر زیبا،همان قدر بوی وفاداری و همان قدر حس امنیت و آرامش میداد .