- آره من درو بستم ولی خودمم پشت اون در نشستم گریه کردم ..
چون امیدی به آدم پشت در نداشتم .
واقعیت اینه که من اون دختر همیشگی نیستم.
خیلی چیزا ازم کم شده...
اعتمادم، حرف زدنم، حتی خندیدنم،
آدما فکرمیکنن قوی ام چون چیزی نمیگم،
اما نمی دونن چقدرشبها باخودم جنگیدم که صبح دوباره آدم معمولی ای باشم.
گاهی دلم میخواد یکی بیاد که بدون سوال، بدون قضاوت،
فقط بفهمه... فقط حس کنه... که من پشت این سردی، یه دنیا دلتنگی، خستگی و حرف های نگفته پنهان کردم.
هیچوقت انتظار نداشته باشین زود از طرف بدتون بیاد و فراموشش کنین
انقدر باید از خودش دورت کنه
پَسِت بزنه
غرورتو له کنه
قبلتو بشکنه
تا تو برای همیشه ازش متنفر بشی و بتونی بدون اون به زندگی ادامه بدی..