بچه که بودم از عصرها بدم میومد،
ناهار رو که میخوردیم همه عادت داشتن میخوابیدن و من تنهاترین بچه جهان میشدم.
بدون همبازی، بدون تفریح، بدون دلخوشی، بدون همصحبت.
الان عصره، خیلی عصره...
من امید دارم اما اگر روزی دریا امواجش متلاطم شد و به سویم امد،برای عقب رفتن عجلهای نمیکنم!