بچه که بودم از عصرها بدم میومد،
ناهار رو که میخوردیم همه عادت داشتن میخوابیدن و من تنهاترین بچه جهان میشدم.
بدون همبازی، بدون تفریح، بدون دلخوشی، بدون همصحبت.
الان عصره، خیلی عصره...
من امید دارم اما اگر روزی دریا امواجش متلاطم شد و به سویم امد،برای عقب رفتن عجلهای نمیکنم!
بعد از تو هیچ حرفی باقی نمانده بود،یعنی تمام حرف هایم را زده بودم،به تو،بعد از تو هیچ چیز از من نیز باقی نمانده بود،گویی چمدان ِبزرگت را اماده کرده بودی،من را نیز در ان گذاشتی و بردی!بعد ِتو،من نمردم،ولی زنده هم نماندم.