اگر تو جنگل بودیم میشدم مثل تارزان و دوستای گرگ و ببر پیدا میکردم، والا با اونا راحت تر از ادما میشه ارتباط گرفت-
اگر تو جنگل زندگی میکردیم انقدر زخم نمیخوردیم که از زندگی بین آدم ها زخم خوردیم...
کنار گذاشتن آدما ساده نیست؛ اما وقتی به رفتارشون بیشتر توجه میکنی، میفهمی که تو فقط برای اونا مثل یک ابزار عمل میکنی و هروقت که بهت نیاز داشته باشن ازت استفاده میکنن و اگه فایده ای براشون نداشته باشی حذف میشی، موقعی که دلشون بخواد میان سراغت و هروقت هم که منفعتی براشون نداشته باشی کنار میذارنت. پس کنار بذار قبل از اینکه حذف بشی. خب؟.
بماند که ندارمت…
بماند که هنوز دلم برایت تنگ است
بماند که تکهای از تو در من مانده است
بماند که شبها بیقرارت میشوم
بماند که هنوز دلم میخواهدت
بماند که بی تو فقط زندهام
بماند که هنوز وقتی باران میبارد
صدایت در گوشم میپیچد
بماند که نیستی تا آرامم کنی
بماند که نمیتوانم از ذهنم بیرونت کنم
همه ی اینها بماند در دلم
در تنهایی من تو فقط خوب باش
همین کافیست ...
میدونم، خودمم میدونم چه آدمِ عجیبِ درک نشدنیی هستم که اصلا راه نداره فهمیده شه افکارش-
ولی خب اینم منم دیگ، با همینا شدم "من"-