من جدی دیگه حوصلم نمیکشه بشینم دونه دونه برای آدما توضیح بدم فلان رفتارت غلطه، فلان حرفت ناراحتم کرد، فلان حرف از تو بعید بود و...
کسی که بعد از اون همه باهم زمان گذاشتن و کلی حرف زدن، نفهمیده چی منو اذیت میکنه و چی اذیتم نمیکنه، دیگه ام نمیخواد بفهمه!
من دیگه رفتار کسی و اصلاح نمیکنم فقط اهمیت نمیدم و حذفش میکنم.
همیشه من بودم
اون آدم صبوره من بودم
اونی که حرفی نمیزد و همه چیو میریخت تو خودش من بودم،
من بودم که بعد هربار دل شکستناتون کنارتون موندم،
من بودم که هروقت دلتون خواست رفتید و هر وقت عشقتون کشید برگشتید،
اونی که انتظار کشید من بودم،
اونی که زخم زبوناتونو شنید من بودم،
اونی که نامردیاتونو دید من بودم،
آره من بودم، همش من بودم.
شما به این من خیلی بدهکارید..
بامن راجب مودی بودن حرف نزنید.
من میتونم صبح قهقهه بزنم و جیغ و داد کنم و شب حوصله خودمم نداشته باشم ؛ فقط یه گوشه بشینم و موزیک گوش بدم و از همه بدم بیاد.
از دست دادن کسی که برای خوشحالیت
تلاش میکنه، باخت بزرگیه
چون تازه بعد رفتنشِ که میفهمی
اونقدرم دوست داشتنی نبودی،
ولی با این وجود اون بازم تو رو دوسِت
داشت.
حالم خاکستریه؛یعنی نه اونقدر حالم بده که از ادامه دادن دست بکشم،نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند برنم.
دارم از دوران عجیبی از زندگیم رو سپری میکنم
همه چی اوکیه ها.
ولی اصلا حالم خوب نیست و هیچی بهم حال نمیده ؛
هر کی یه جوری تنها مون گذاشت
یکی از سر سؤتفاهم
یکی واسه قهر طولانی
اون یکی ندونم کاری
یکی واسه منفعت
یکی گفت دو دقیقه ای میام ،نیومد
یکی اومد ، ولی دیر اومد
ولی من براشون همیشه بودم
همیشه...(:
بعضی شبا زیادی شبن
اونقدر که دلشوره و دلهره و دلتنگیِ همهی دنیا
یهو میریزه توی دل آدم...
و نه میشه، بخوابی
و نه میشه، بیدار بمونی ،
فقط میشه، زل بزنی به شب و منتظر بشی تا بگذره....
امشبم،خیلی شب بود.....
احساس میکنم خیلی وقتا از خودم ضربه خوردم..!
از مهربونی های بیجا
بهادادن به آدمای اشتباه و
جدی گرفتنشون فکر میکردم
همه مثل خودم ساده وصادق و
چون من دوسشون دارم اونا
هم منو دوست دارن....
ولی یاد گرفتم هر دلی ارزش
مهربونی رو
نمیفهمه:)!