بامن راجب مودی بودن حرف نزنید.
من میتونم صبح قهقهه بزنم و جیغ و داد کنم و شب حوصله خودمم نداشته باشم ؛ فقط یه گوشه بشینم و موزیک گوش بدم و از همه بدم بیاد.
از دست دادن کسی که برای خوشحالیت
تلاش میکنه، باخت بزرگیه
چون تازه بعد رفتنشِ که میفهمی
اونقدرم دوست داشتنی نبودی،
ولی با این وجود اون بازم تو رو دوسِت
داشت.
حالم خاکستریه؛یعنی نه اونقدر حالم بده که از ادامه دادن دست بکشم،نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند برنم.
دارم از دوران عجیبی از زندگیم رو سپری میکنم
همه چی اوکیه ها.
ولی اصلا حالم خوب نیست و هیچی بهم حال نمیده ؛
هر کی یه جوری تنها مون گذاشت
یکی از سر سؤتفاهم
یکی واسه قهر طولانی
اون یکی ندونم کاری
یکی واسه منفعت
یکی گفت دو دقیقه ای میام ،نیومد
یکی اومد ، ولی دیر اومد
ولی من براشون همیشه بودم
همیشه...(:
بعضی شبا زیادی شبن
اونقدر که دلشوره و دلهره و دلتنگیِ همهی دنیا
یهو میریزه توی دل آدم...
و نه میشه، بخوابی
و نه میشه، بیدار بمونی ،
فقط میشه، زل بزنی به شب و منتظر بشی تا بگذره....
امشبم،خیلی شب بود.....
احساس میکنم خیلی وقتا از خودم ضربه خوردم..!
از مهربونی های بیجا
بهادادن به آدمای اشتباه و
جدی گرفتنشون فکر میکردم
همه مثل خودم ساده وصادق و
چون من دوسشون دارم اونا
هم منو دوست دارن....
ولی یاد گرفتم هر دلی ارزش
مهربونی رو
نمیفهمه:)!
از یهجایی به بعد، دیگه برای نگه داشتن هیچکس تو زندگیم دست و پا نزدم.
فهمیدم نمیشه درا رو بست و جلوی رفتن کسی رو گرفت که دلش جای دیگهس.
فهمیدم هرچی بیشتر برای موندن کسی تلاش کنی، رفتنش حتمیتر میشه.
از اونجا به بعد، فقط تماشاگر شدم؛
نشستم و رفتوآمد آدما تو زندگیم رو نگاه کردم…
بیهیچ حس و توقعی.
هرچقدر بزرگترشی بیشتر میفهمی که پرایوت نگهداشتن زندگیت چقدر مهمه، و لازم نیست همه بدونن توی زندگیت چخبره )):
ولی من اگه تصمیم بگیرم از کسی فاصله بگیرم انقدر آروم و بی سروصدا کمرنگ میکنم خودمو و در حین حرف زدن باهاش دور میشم که نفهمه کِی رابطهشو با من از دست داده.
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه!
بالاخره یه روز یا تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم همه چیز یادت میاد.