هدایت شده از ( 💜🙏🏻صبور باشید )
🔹شبی سلطان محمود احساس دلتنگی میکرد و نتوانست بخوابد ، به رییس محافظانش گفت بیا بصورت ناشناس بیرون برویم و از حال ملت خبر بگیریم در حال گشت و گذار مشاهده کردند مردی رو زمین افتاده و مُرده ، مردم از کنارش رد میشوند و اعتنایی نمیکنند ، پرسیدند چرا کسی به این جنازه اعتنایی نمیکند ، گفتند چون اون فردی زناکار است ، سلطان محمود جنازه رو به خانه مرد برد ، زنش با دیدن جنازه گریه و زاری کردو میگفت خدا رحمتت کند ای ولی خدا، سلطان که تعجب کرده بود گفت اما مردم چیز دیگری درباره اش میگویند ، زن گفت شوهرم هرشب به خانه یک زن بدکاره میرفت و...
⬅️ مشاهده داستان ➡️
هدایت شده از ( 💜🙏🏻صبور باشید )
من دختری بودم که از بچگی به خاطر زیباییم همه جا سر زبونها بودم، حتی خیلیها میگفتن منو تو بیمارستان با یه بچه دیگه عوض کردن. همین زیبایی بیشتر از اینکه برام خوشبختی بیاره، دردسر درست میکرد. خواهرام بهم حسادت میکردن و هرجا میرفتم نگاهها دنبالم بود. سالها گذشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم. درست همون موقع فهمیدم پسر خان دلش پیش منه. هرچقدر پدرم اصرار کرد قید درس رو بزنم و باهاش ازدواج کنم، قبول نکردم. با هزار بدبختی رضایت پدرمو گرفتم که برم دانشگاه، اما خبر نداشتم همون روز قراره اتفاقی بیفته که سرنوشت زندگیمو برای همیشه عوض کنه...😢😢😞⭕️
برای ادامه داستان روی لینک زیر بزنید 👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3369404049C7603131ccf