وضعیت خونه ما اینجوریه که من یه گوشه نشستم کاری به کار کسی ندارم
يهو ميبينم عه همه تقصیرا افتاد گردن من و گوشیم
با مامانم داشتم سر گرونی سیب زمینی صحبت میکردم یهو دیدم دارم در مورد اون شب که دیر اومدم خونه جواب پس میدم.
داستان چیه؟ چرا همیشه اینطوری میشه؟
خدا اون موقع كه داشت منو خلق میكرد پیش خودش گفت این یكی رو مفهومی میسازم؛ اصلا به زیبایی شناسی توجه نكرد.
از هر کی بگذرم از اونایی که تو عروسیا سکه و اسکناس تقلبی میریختن رو سر عروس و دوماد نمیگذرم ما بخاطر جمع کردنشون دست و پامون میشکست.